یک عدد مازوخیست که سالهاست قیافه اش همه چیز را همینطور قایم میکند!

فیس بوق هم قاطی کرد، اساسی :| 23 دقیقه میخاد یه پیج رو بالا بیاره :|

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

متنفر میشوم از خودم. از اینکه هیچ وقت نتوانستم کسی را دلداری بدهم. از اینکه وقتی کسی به گریه می افتد نمیتوانم کمی دلداری اش بدهم، نمیتوانم حرفی بزنم. فقط و فقط لال میشوم و نگاهش میکنم! هیچ وقت سرم را روی شانه ی کسی نگذاشته ام ، هیچ وقت کسی را در آغوش نگرفته ام و هیچ وقت کسی را نبوسیده ام... از لحاظ دیگران آدم بی احساسی ام، آدمی که صرفا تمام حواسش به خودش است... اما من حواسم به خیلی چیز ها و خیلی آدمها بوده ... ناراحتی خیلی ها را زود فهمیده ام و دپرس بودنشان را زودتر! وقتی می فهمم دوستم ناراحت است هیچ کاری نمیکنم، و آن قسمت دلداری دادنش را واگذار میکنم به کس دیگری... بی احساس نیستم فقط خیلی وقت است زمستان وجودم حال و هوای بهار شدن ندارد.. کاش کمی درک میکردید...

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

"مدتی بود از دنیای رنگی خسته شده بودم و همه چیزم رنگ سیاهی گرفته بود درست مثل زندگی ام تا اینکه..." این از آن دست جملاتی بود که توی این مجله ها، در قسمت داستان هایش که از لحاظ من مثل مجموعه ی تلویزیونی کلید اسرار میماند نوشته شده بود... از آن داستان های مزخرف آبکی که آدم با خاندنشان، هار هار میخندد.از آن دست خزعبلاتی که طرف دوباره به زندگی امیدوار میشود و... از روی نیمکت بلند میشوم و به طرف در ورودی میروم. روی بُردِ داخل سالن برگه ای کج و کوله چسبانده بودند که رویش نوشته بود "کسی که اندیشه اش زیبا باشد زیبایی اش را به نمایش نمیگذارد." پوزخندی میزنم و زیرلب با خودم جمله را تکرار میکنم و فکر میکنم به روز هایی دور که تنها دغدغه ی  فکری ام طرز گره زدن چارقد گل گلی ام بود...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

 + اه همش شعار شعار شعار و حرفای رویایی و خوب زدن...

- برو بابا توام که همش بلدی بنالی از همه چی...

+ آفرین به تو که خیلی امیدوار و خوشحال و شادی...

- (ادایم را در میاورد) 

+ ( با بی تفاوتی به او خیره میشوم و از کنارش رد میشوم)

- حالا قهر نکن بیا ببینم چه مرگته...

+برو بابا....  :|

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

حس کسی را دارم که نه میداند خوشحال است و نه ناراحت حس کسی که کور سوی امیدی در دلش روشن شده تا بتواند به آینده امیدوار باشد. این حس ها عجیب و خوشحال کننده هستند من این ها را دوست دارم. مثل حسی که برای دوستانت کمی مهم هستی....  مثل حس آخرین بازمانده از جنگ جهانی دومِ افکارت...
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

خسته و بی حال روی صندلی لم دادم. از سرمای زیاد حس میکنم قلبم میلرزد. سر انگشتانم یخ زده و بی حس است... از این وضع اسف بار خنده ام میگیرد... انقدر میخندم تا اشکم در می آید و به گریه ای تلخ و مسخره تبدیل میشود! این روزها یا شایدم خیلی وقت است که دیگر حالم خوب نمیشود تبدیل شده ام به یک موجودی که.. آه وقتی یاد خودم میافتم دوست دارم تمام گذشته و حال را بالا بیاورم... تحمل کنید این موجود حال بهم زن را، نگران نباشید به زودی میمیرد....

+ تاريخ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

دارم به محتوی ظرفی که مادربزرگم با به به و چه چه جلویم گذاشته نگاه میکنم و سعی در پیدا کردن ماهیتش دارم... چیزی ترکیب از بادمجان، اسفناج، عدس، گوشت و لپه!!  یک نگاه به او میکنم و یک نگاه به بشقاب و با ترس آب دهنم را قورت میدهم... دارم سعی میکنم بتوانم یک لقمه هم که شده بخورم! راستش یاد غذای چینی ها افتادم... 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

آلارم گوشی هی زنگ میخوره و منم هی خاموشش میکنم تا فقط 4 دقیقه بیشتر بخابم. انقدر این کارو انجام دادم تا آخر کلا خاموش شد و من خابم برد... با صدای تیکی از خاب پریدم، خاستم تا دوباره پتو رو روی سرم بکشم که بخابم اما قبلش چشمم به ساعتم خورد و با صدای بلند فوحشی به خودم دادم. 40  دقیقه دیر شده بود...  همینجور بلند بلند به خودم فحش میدادم و با یک دست شلوارم رو بالا میکشیدم و با دست دیگه مسواک میزدم. وضع اسف باری بود... با هر بدبختی و بعد از 1:10 دقیقه تاخیر خودم رو به کلاس رسوندم، آه خدایا معذرت خاهی و نگاه از روی تاسف و خیره ی استاد از همه ش بدتر و مفتضح تر بود... 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

این اواخر خیلی توهم میزنم... مامانم نگرانم شده. توهم های شدیدی که یکی رو براش تعریف کردم از ترس رنگش پرید... مثلا مدام صدا هایی رو میشنوم که یک درصدش رو هیچکس نمیشنوه... یکبار خونه تنها که بودم و مشغول درس خوندن خیلی بی مقدمه و ناگهانی از طبقه ی بالا و از اتاقم صدای یکی از آهنگای گروه متالیکا با صدای بلند پخش شد... از تعجب در حد سکته بودم اول سعی کردم خوب به مخم فشار بیارم که این صدا از لپ تاپه؟؟ اما وقتی یادم افتاد شارژ لپ تاپ تموم شد و خاموش، آروم آروم فشارم افتاد و از ترس .....

+ تاريخ شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

خانه در تاریکی‌ مطلق فرو رفته و همه خوابند. من اما چراغ اتاقم را روشن کرده‌ام و در تختم، صاف زل زده‌ام به کمد رو به رویم!
این دلشوره لعنتی اعصابم را بهم ریخته است. 
سرم دارد پک پک میزند و دلم مثل سیر و سرکه میجوشد و جالب اینجاست نمی‌دانم برای چه! ساعتم را نگاه می‌کنم، اوه تازه ۱:۳۰ شب است. تا صبح من صد بار جانم به لبم می‌آید!
هیس!
چند لحظه سکوت!
دارد صدای پا می‌آید ! انگار کسی‌ دارد از پله‌های طبقه دوم بالا می‌آید !
من اما خسته از این ترس لعنتی، بیشترِ پتو را روی صورتم می‌کشم و با این کار زُل میزنم به در اتاقم!
صدای پا بیشتر میشود!
صدا نزدیک تر میشود.
واضح تر میشود.
و من سکته می‌کنم از ترس... 
+ تاريخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

نگاه تو می‌وزد،

                    تولدم مبارک میشود!

+ تاريخ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

هوا سرد است. باز هم همان سرمای استخوان سوزی که تا عمق جانت را تبدیل به قندیل های کوچک میکند!
دارد یاران هم می‌بارد! من مثل همیشه دست هایم را توی جیبم کرده ام و هندزفری در گوش به آهنگ کلاسیکی که آدم را از خود بی خود میکند گوش میدهم. نفس عمیقی میکشم و بازدمش بخار غلیظ سفیدیست که از دهنم به شکل فِر داری خارج میشود! همیشه عاشق این کار بوده ام که از دهنم بخار بیرون بزند. به نظر من این از صد تا یرف بازی بهتر است!
آهنگم یهو قطع میشود، به صفحه ی گوشی خیره میشوم و اسم کسی را که دارد زنگ میزند را میخوانم اسمش را پشمک سیو کرده ام و من عمیقا فکر میکنم که این دقیقا کدام بدبختی بود که اسمش باید این سیو شده باشد! البته خودم هم در گوشی های بقیه به طرز بی رحمانه ای سیو شده ام مثلا با اسم هایی چون، پاستیل، جیک جیکو، عوضی، مزاحم ( این خیلی مهمه خیـــــلی) و کلی اسم ها و الفاظ دیگر که به من نسبت داده اند!!!!

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

گاهی اوقات فکر میکنم که چای داغ خوردن توی سرما میتونه لذت بخش باشه. اما کمی بعد فکرم رو عوض میکنم و چیز دیگه‌ای رو لذت بخش میدونم!
حس میکنم ثبات شخصییتیم رو دارم از دست میدم و خودم عین خیالم نیست!

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

داشتم از در آموزشگا بیرون میرفتم که یکی‌ از این بچه بسیجیا صدام زد.
برگشتم و منتظر ایستادم و نگاش کردم که به من برسه!
نفس نفس زنان و هن هن کنان جلوم ایستاد و من بازم همینطور نگاش می‌کردم تا سریع تر حرفشو بزنه! بعد از کمی‌ نفس عمیق کشیدن، گفت وایستا بابا چرا انقد تند میری؟ دنبالت که نکردن! من کلافه گفتم ببخشید عجله دارم حالم زیاد خوب نیست! گفت یه سوال بپرسم؟!
گفتم بفرما. گفت راستش من از اول صبح تاحالا گوشم داره سوت می‌‌کشه، به نظرت پشت سرم دارن غیبت می‌کنن؟!
من فَکَم رو که روی زمین پخش شده بود جمع و جور کردم و با دهن باز زل زده بودم بهش! خدایا همه جورشو دیده بودم اما دیگه اینو نه! اوووف یعنی‌ وقتی گوشش داره سوت می‌‌کشه، یعنی‌ دارن پشت سرش غیبت می‌کنن؟؟؟؟؟ راستش نفهمیدم این سوال احمقانه و مضحک از کجا سرو کلش پیدا شده بود و انقد تمسخرم اومده بود که نمیدونستم باید چی‌ بگم!!
اما حس سرکار گذشتنم گٔل کرده بود و گفتم ببین راستش رو بخوای من چند روز پیش دیده بودم چند نفر پشت سرت یه حرفای ناجوری میزدن و غیبت میکردن احتمالا گوشِت واسه همین زنگ زده!یهو عصبانی‌ شد و گفت زنگ نه سوت! به زور جلوی خندم رو گرفتم و گفتم ببخشید نمیخواستم جسارت کنم همون سوت :)و بعد با لحن تهدید آمیزی گفت فهمیدم کیا رو میگی‌! میرم حالشونو میگیرم! من خوشحال از اینکه سوژهٔ خندم جور شده بود گفتم نکن خواهر من نکن! مگه امام کاظم نفرمودند کظم غیظ کنید! پس نکن این کارو تا گوشت دیگه زنگ نزنه :))

و اون بی‌ توجه به حرف من همون طور که داشت به حالت دو از سالن خارج میشد بلند داد زد زنگ نه، سوت و یه تچکر الکی‌ واسه سوال مزخرفو آبکیش کرد و رفت!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه

سرم دارد به حد انفجار خودش می‌رسد!
دو شب است فقط ۶ ساعت خوابید ام! مدام دلم درد می‌کند و سرم نبض میزند از درد! وارد اتاقم میشوم و در را پشت سرم قفل می‌کنم. اتاق خیلی‌ سرد است. همان جا پشت در سُر میخورم و آرام آرام به سمت پایین میروم. چشم‌هایم را می‌بندم و سرم را با انگشت‌هایم فشار میدهم. از درد اشک از چشمانم سرازیر میشود. گریه می‌کنم بی‌ جهت فقط اشک می‌ریزم و جیغ‌های عصبی می‌کشم! کسی‌ در خانه نیست تا خفه‌ام کند! همسایه بقلی هم مسافرت رفته است.
این بهترین زمان برای یک مرگ است!
 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

چرا بعضی ها جدیدا کمی یخ شده اند؟؟ 
یا ما حس میکنیم یخ شده اند؟ 
جواب بدهند لطفا :|
+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

گاهی اوقات آدم باید آنقدر فکر کند، فکر کند، فکر کند، تا ۲ سالگی‌اش را به یاد آورد!

+ تاريخ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

هیچ حرفی‌ ندارم بگویم.
اگر او اینجوری نبود.
وضع من این نبود.
حالم از آدم‌ها بهم می‌خورد، به قول گودو همه‌ی آدم‌ها مزخرفن مگر اینکه خلافش ثابت بشه...!
 

+ تاريخ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

ویلنم را برمی‌دارم و می‌نشینم روی تختم و پایه نُت را رو به رویم میگذارم و تنظیمش می‌کنم.
کتاب قطعه‌های کلاسیک استادم را باز می‌کنم و ساده‌ترین آهنگش را که از باخ است می‌آورم. روی آرشه کلیفن می‌کشم و بالشتک را تنظیم می‌کنم و پیچ آرشه را کمی‌ سفت تر می‌کنم. یک نفس عمیق می‌کشم و بعد سعی‌ می‌کنم بدون مکث کل قطعه را اجرا کنم.
با پا روی زمین ضرب میگیرم ۱، ۲، ۳، ۴.
و شروع میشود!
گرده‌ی کلیفن در هوا پخش میشود و من دوباره دیوانه‌ی این لحظه میشوم...

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

خالی‌ام، بله از همین لحظه خالی‌ شدم از احساس...
از هر حسی که به کسی‌ داشتم....

از امروز هم من سرد تر میشوم، هم هوا...
+ تاريخ شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |