یک عدد مازوخیست که سالهاست قیافه اش همه چیز را همینطور قایم میکند!

حس کسی را دارم که نه میداند خوشحال است و نه ناراحت حس کسی که کور سوی امیدی در دلش روشن شده تا بتواند به آینده امیدوار باشد. این حس ها عجیب و خوشحال کننده هستند من این ها را دوست دارم. مثل حسی که برای دوستانت کمی مهم هستی....  مثل حس آخرین بازمانده از جنگ جهانی دومِ افکارت...
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

خانه در تاریکی‌ مطلق فرو رفته و همه خوابند. من اما چراغ اتاقم را روشن کرده‌ام و در تختم، صاف زل زده‌ام به کمد رو به رویم!
این دلشوره لعنتی اعصابم را بهم ریخته است. 
سرم دارد پک پک میزند و دلم مثل سیر و سرکه میجوشد و جالب اینجاست نمی‌دانم برای چه! ساعتم را نگاه می‌کنم، اوه تازه ۱:۳۰ شب است. تا صبح من صد بار جانم به لبم می‌آید!
هیس!
چند لحظه سکوت!
دارد صدای پا می‌آید ! انگار کسی‌ دارد از پله‌های طبقه دوم بالا می‌آید !
من اما خسته از این ترس لعنتی، بیشترِ پتو را روی صورتم می‌کشم و با این کار زُل میزنم به در اتاقم!
صدای پا بیشتر میشود!
صدا نزدیک تر میشود.
واضح تر میشود.
و من سکته می‌کنم از ترس... 
+ تاريخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

ویلنم را برمی‌دارم و می‌نشینم روی تختم و پایه نُت را رو به رویم میگذارم و تنظیمش می‌کنم.
کتاب قطعه‌های کلاسیک استادم را باز می‌کنم و ساده‌ترین آهنگش را که از باخ است می‌آورم. روی آرشه کلیفن می‌کشم و بالشتک را تنظیم می‌کنم و پیچ آرشه را کمی‌ سفت تر می‌کنم. یک نفس عمیق می‌کشم و بعد سعی‌ می‌کنم بدون مکث کل قطعه را اجرا کنم.
با پا روی زمین ضرب میگیرم ۱، ۲، ۳، ۴.
و شروع میشود!
گرده‌ی کلیفن در هوا پخش میشود و من دوباره دیوانه‌ی این لحظه میشوم...

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

خالی‌ام، بله از همین لحظه خالی‌ شدم از احساس...
از هر حسی که به کسی‌ داشتم....

از امروز هم من سرد تر میشوم، هم هوا...
+ تاريخ شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

دلِ من وقتی‌ می‌گیرد، خودم هم هیچ کاری نمیتوانم برایش بکنم...
دلم وقتی‌ از رفتار سرد دیگران می‌شکند فقط می‌‌ایستم و نگاه می‌کنم.
مدت‌ها بود ناراحت نمیشدم، مدت‌ها بود مثل یک آدمِ مغرورِ از خود راضی‌ روز‌هایم را به شب میرساندم...
اما همین عصر بارانی دیروز بود که از فرط ناراحتی‌ و دل گرفتگی، تنها در خیابان قدم میزدم و نمی‌دانم اشک بود که از چشم‌هایم می‌ریخت یا...
کاش کسی‌ بود که وقتی‌ آدم از فرط ناراحتی‌ به اوج دیوانگی می‌رسد آرام بغلت کند و فقط بگذارد کمی‌ آرام شوی... 
نه اینکه مجبور باشی‌ گوشه‌ی اتاقت بشینی‌ و آرام آرام لرزش دست‌هایت را تماشا کنی...

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

خودم رو پرت می‌کنم روی تخت مثل همیشه مچ دستم رو روی چشمم میزارم و آروم شروع می‌کنم به ماساژ دادن شقیقم...
دارم فکر می‌کنم به همه چیز، به اینکه امسال چقدر زود گذشت، به اینکه آینده چندان واسم مهم نیست، به اینکه...
با موبایلم یک آهنگ قدیمی‌ دهه ۵۰ میزارم و عاشقش میشم
صاف روی تخت می‌خوابم و به سقف اتاقم نگاه می‌کنم. 
سفیدِ سفید...  هیچ چیز خاصی‌ نداره که توصیفش کنم... 
همین الان دلم به طرز فجیعی داره ضعف میره. دلم همون غذای مالایی رو می‌خواد که با سُس سویا درست شده بود، همون غذایی که توی محله‌ی چینی‌‌ها با هزار تا مسخره بازی خوردیم... 
بر میگردم به خاطرات...

+ تاريخ یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

حس می‌کنم نقشم را احمقانه بازی می‌کنم! پس لحظه‌ا‌ی این فیلم را کات می‌کنم، کمی‌ از صحنه فیلم برداری دور میشوم ، می‌‌ایستم و به صحنه زل میزنم! 
خودم را میبینم که ثابت ایستاده‌ام و یک فنجان قهوه در دستم است. بعد رو به رویم مردی ۴شانه (!) و هیکلی‌ دارد خیره خیره نگاهم می‌کند! همه در صحنه ثابت و بی‌ حرکت هستند اما تنها بخار فنجان قهوه است که مثل دودی سفید و پیچ و تاب دار، بالا می‌آید و در هوا ناپدید میشود...
تنها موجود جاندار این صحنه همین بخار وامانده است.
صبر می‌کنم این قهوه لعنتی سرد شود که بخاری ازش بیرون نیاید، و بعد از آن دوباره به سر صحنه میروم!
باید سعیم را بکنم این دفعه نقشم را بهتر از قبل بازی کنم ...

+ تاريخ جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

می‌نشینم روی تختم و به این چار دیواری کوچک خیره میشوم!
جایی‌ که تمام لحظه‌های خوب و تلخ زندگی‌‌ام را در آن گذراندم. جایی‌ که در آن شبی از خنده اشک از چشمانم آمد و شبی از گریه!
دوستش دارم این اتاق را!
به دیوار‌هایش زل میزنم، این دیوار‌ها آهنگ‌های زیادی شنیده اند، از "Ave Maria" که آن را با بغض میزدم تـــــــا ملودی کوچکی از باخ.
به یاد آن روز افتادم که از شدت گریه نمی‌دانستی باید داد بزنی‌ یا فقط به جمله کلیشه‌ای و مسخره «این نیز بگذرد» اکتفا کنی.
به یاد آن روز که تو با همین لباس همیشه تکراری‌ات آمدی و آرام و نرم روی تختم خوابیدی و من مثل این دیوانه‌ها به تو زل زده بودم که چه با آرامش چشم‌هایت را بستی و بعد از آن دیگر هیچ وقت باز نکردی.
به یاد آن شبی که سه ساعت تمام به قاب عکس رو به رویت نگاه میکردی و حتا یک بار هم پلک نزدی! و به یاد تمام شب‌ها و روز‌هایی‌ که در آن اتاق شش متری گذراندی...
اصلا این‌ها را فراموش کن!
اصلا...

«تو» خود من هستی‌ و من این را خوب می‌دانم. 
+ تاريخ جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

آرام راه میروم میان خانه‌هایی‌ که هیچکس در آن‌ها زندگی‌ نمیکند. این بلوک متروکه شده است و همهٔ اهالی آن مرده اند...
همه‌ی خانه‌ها را گرد و غبار گرفته و روند‌ه‌ها جلوی در‌ها را پوشانده اند. همینطور در حال قدم زدن هستم که صدای پایی‌ را پشت سرم احساس می‌کنم، بر می‌گردم و مردی را می‌بینم که نگاه بدی به من می‌کند و تند تند دارد دنبالم می‌آید. اول انگار متوجه نشدم که می‌خواهد مرا بگیر اما بعد از چند لحظه مکث فهمیدم دقیقا منظورش من هستم چون هیچکس به غیر از من در آنجا، در آن محله‌ی متروکه نبود. شروع به دویدن کردم، مثل آدم بیچاره‌ای که یک زامبی گرسنه دنبالش راه افتاده است. ملتمسانه به دره خانه ها میکوبم و مثلا انتظار داشتم کسی‌ در را برایم باز کند. باز نگاهی‌ به عقب انداختم، مرد آنقدر به من نزدیک شده بود که نفس‌هایش ناگهان توی صورتم خورد. تمام نیرویم را به پا‌هایم دادم و فقط دویدم. به آپارتمانی رسیدم که در پارکینگش باز بود. سریع داخلش رفتم و چشمم به آسانسوری افتاد که زنی‌ لاغر اندام از آن در حال خارج شدن بود.
به طرفش دویدم و هلش دادم به داخل و تنها دکمه‌ی آسانسور را فشار دادم...
طرف زن برگشتم و دیدم او هم مثل مرد، عصبانی‌ به من نگاه می‌کند و صورتش بر افروخته است. همینطور که داشتم تمام اتفاقاتی را در همین یک لحظه برایم افتاد بودند را تجزیه تحلیل می‌کردم، دیدم دست زن به طرف چکمه اش رفت و چاقوی استیلی با نقش‌های برجسته از پایش بیرون کشید. دیگر انتظار این یکی‌ را نداشتم. توقع داشتم بخواهد از من پولی‌ بگیرد و یا بخواهد من، برای گفتن یا انجام دادن کاری التماس کنم اما بدون مقدمه آرام آرام چاقو را در دلم  فرو کرد. داشتم حس می‌کردم که روده‌هایم دارند پاره میشوند و کم کم به دنده‌هایم میرسند. وقتی‌ سوزش عمیقی را حس کردم که نوک چاقو به ته کمرم رسید و همانجا متوقف شد. زن مستانه می‌خندید و از کاری که کرده بود محکم دست‌هایش را به هم می‌کوبید...
حس رخوتی شبیه به مرگ ذره ذره وجودم را پر میکرد. آرام روی زمین افتادم و فقط به کف آسانسور خیره شدم. زن از شادی می‌رقصید و بلند می‌خندید. کم کم صدای خنده‌های تیزو گوش خراشش گنگ و مبهم شد. صدا‌ها کم شد و بعد همه جا سیاه شد...
فقط سیاه شد... 

+ تاريخ جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

خوبم
باور کنید
اشک‌ها را ریخته ام
غصه‌ها را خورده ام
نبودن‌ها را شمرده ام
این روز‌ها که می‌گذرد، خالی ام
خالی‌‌ام از خشم، دلتنگی‌، نفرت
و حتی عشق 
خالی‌‌ام از احساس...

آذر ماه، یک روز سرد پاییزی 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

میبینم که مدام بازویش را فشار میدهد و چهره‌اش درهم میرود! و دقیقه‌ای دیگر گردنش را...
لرزش دست‌هایش را از این فاصله حس می‌کنم!
چهره‌اش غمگین و بر افروخته به نظر می‌رسد. بیرون میرود، به دنبالش میروم و همراه با او راه میروم، چیزی نمی‌گوید حرفی‌ نمیزنم! می‌خواهم چیزی بگویم تا نقش آدم‌های بیتفاوت را بازی نکنم اما حرفم نمی‌آید. در واقع نمی‌دانم باید چه بگویم!
کمی‌ که راه میرویم شروع می‌کند آرام حرف زدن صدایش خیلی‌ گرفته انگار کلی‌ گریه کرده است.
گوش می‌کنم به حرف‌هایش و سعی‌ می‌کنم راه حالی‌ پیدا کنم تا از این مخمصه نجاتش دهم اما... مثل همیشه فقط باز هم گوش کردم و حرفی‌ نزدم.
از بلندگو مداحی پخش میشود! هیچ وقت این رجز خوانی و این مداحی‌ها را دوست نداشتم نه اینکه آهنگ شیش و هشت و قری گوش دهم نه! اما کلا از این‌ها بدم می‌‌آید. هیچ حسی به آدم نمی‌دهند.
اما گوشم را از او میگیرم و به مداحی دقت بیشتری می‌کنم! خیلی‌ غمگین است و به نظرم برای اولین بار قشنگ می‌خواند.
دم گوشم زمزمه می‌کند: بخدا دیگه نمیتونم ادامه بدم دیگه بریدم. زل میزنم در چشم‌هایش و آرام می‌پرسم خسته‌ای؟ میگه خیلی‌، خیلی‌ زیاد... گریه‌اش می‌گیرد و بقیه جمله‌اش ناتمام می‌‌ماند.
میرویم گوشه‌ای روی زمین آسفالت شده می‌نشینیم. از گریه‌اش گریه‌ام می‌گیرد. مداح نوحه خوان هم با درد می‌خواند، ضجه میزند و خون گریه می‌کند... حال و هوا جور است.
داد میزند: خفه کنین این لامصبو به اندازه‌ی کافی‌ بدبختی داریم.
آهسته تر ادامه میدهد توروخدا قطع کنین
دیگه بسه
توروخدا...

+ تاريخ شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

هوا سرد است و باران می‌بارد. دست‌هایم بی‌ حس شده‌اند و از دهانم بخار سفیدی بیرون می‌‌آید.
خیره شده‌ام به نور پروژکتوری که دارد از من دور میشود. صدای جیغ گوسفندی را می‌شنوم که میخواهند سلاخیش کنند. انگار زیر تمام دوستانش که مرده و در تشتی از خون شناور بودند قایم شده بود. و در آخر قصاب مچش را گرفته بود. در کل از این حیوان زبان بسته خوشم نمی‌‌آید اما از جیغ‌های ترسناکش به شدت ناراحت شدم و حس سوپرمنی‌ام گل کرد...
هوا بوی دود میدهد. هیچ حسی ندارم نه بی‌تفاوتی نه ناراحتی‌ نه خوشحالی‌. شاید مدتی‌ میشود که همین حسِ بی‌ حسی را دارم میچشم. 
به خانه بر می‌گردم. دعوای قشنگی‌ بین پدر و برادرم می‌افتد. برادرم دارد دقیقا حرف‌های دلم را میزند، بدون هیچ کم و کاستی‌ای. به بقیه‌اش کاری ندارم فقط به صدا‌ها گوش می‌کنم و انگار سرم سوت میکشد از درد... 
بی‌خیال بقیه جر و بحثشان میشوم و بی‌ هیچ حرفی‌ به اتاقم پناه میبرم.
نه شب بخیری که جواب داشته باشد و نه هیچ چیز دیگر...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

گوشه‌ای تنها و ساکت ایستاده‌ام و به رفتار آدم‌ها فکر می‌کنم، به حرکات عجولانه‌شان خیره میشوم، به تند تند راه رفتنشان، سرد حرف زدنشان باهم، به تنها بودنشان... 
آخر هم مخم نمی‌تواند همهٔ این هارا باهم توی خودش بگنجاند. خوب می‌دانم ظرفیتش تا حدودی تکمیل است. 
راستش را بخواهی دیگر آب و تابِ روز‌های گذشته را ندارم اینکه سریع عصبانی‌ شوم و اینکه سریعتر از آن تصمیم بگیرم. خودم را رها کرده‌ام می‌خواهم ببینم این خودم چه کار می‌خواهد بکند، و من فقط گوشهٔ کاناپه‌ای نرم و پنبه‌ای لَم بدهم و چای گرم و دارچینیم را هورت بکشم و به موسیقی‌ لایتی که از رادیو پخش میشود فکر کنم.
دیگر چیز زیادی برایم اهمیت ندارد. دیگر حوصله ندارم به این فکر بکنم که چرا فلانی‌ رفتارش امروز بیش از اندازه صمیمی‌ بود. 
من نمی‌دانم چه تغییری کرده‌ام فقط می‌دانم دیگر این تغییر کردن هم مهم نیست.
برمی‌گردم به چهار سال گذشته، زندگی‌ ساده آن روز‌هایم را مرور می‌کنم. اینکه بی‌ هیچ دلیلی‌ محبت می‌کردم و اینکه با آرامش دیگران را میبخشیدم. نمی‌دانم چه انقلابی درونم به وجود آمده که اینقدر سرد شده ام.
فقط می‌دانم که کاملا از این انقلاب درونی‌ راضیم!
طعم خوبی‌ دارد...

+ تاريخ جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

پشه ای آرام روی دستم مینشیند سعی میکنم هیچ حرکتی نکنم. از ترس اینکه مبادا بلند شود مثل مجسمه ای سنگی وسط اتاق بی حرکت میمانم. پشه نیشش را در دستم فرو میکند سوزش خفیفی دارد... و آرام آرام شروع میکند به خون خوردن از این بالا شکمش را میبینم که دارد کم کم پُر میشود. حس میکند شکمش دیگر جا ندارد پس خوردن را رها میکند و آرام و  سنگین از روی دستم بلند میشود همینطور که در حال بال بال زدن است به او خیره میشوم . تعادلش را از دست داده و مثل آدم های مست تلو تلو میخورد همین که خواستم ازش چشم بردارم ناگهان سرش به چراغ مطالعه ی روی میزم برخورد کرد و مُرد. طفلکی هنوز برای مردن سنی نداشت....
روحش شاد و یادش گرامی 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

داشت از 60 رد میشد. کم کم سرعتمان داشت اوج میگرفت. عاشق سرعت هستم. 
همه میدانها را رد میکردیم بدون لحظه ای معتلی، بین ماشین ها ویراژ میدادیم و در آن هوای سرد مهر ماه پنجره هامان را پایین کشیده بودیم و همراه با آهنگ " اِمون اِمارث " جیغ میکشیدیم. سرعت 100 شد و بعد از آن خیلی سریع عقربه روی 140 بود. سرم را بیرون از پنجره بردم و هوای سرد را با ولع داخل ریه هایم کردم...
بیخیال شدم. بیخیال همه چیز . همه کس حتی خودم. بیخیال آدم هایی که زود آمدند و رفتند. بیخیال همه ی دنیا...
صدا را زیاد کردم، به من نگاهی انداخت و خودش دوباره آن را بیشتر از قبل کرد. شاید میتوانم بگویم بعد از مدت ها بالاخره کمی سبک شدم.
به آخر های آهنگ که رسیدیم کمی از سرعتمان کم شد داشتم می لرزیدم از سرما که آهنگ متال دیگری شروع شد. با ذوق دست هایم را به هم کوبیدم و دوباره سرعتمان اوج گرفت. 
جایتان خالی...(!!!)
+ تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

قلب هم عضوی به درد نخور است. هی‌ بلد است بیخودی بتپد و خون پمپاژ کند که چه؟ از ساعت ۶ صبح تا به الان قلبم تیر می‌کشد انگار خدا دارد حساب‌هایش را با من صاف می‌کند که به سلامتی‌ و باسلام و صلوات ببرتم آن دنیا. خب به سلامتی‌ که دارم میروم. از این بابت خیلی‌ خوشحالم تا الان به کسی‌ نگفته‌ام که قلبم فلان است و بهمان می‌خواهم قشنگ کارش را بکند تا آخرین تپش‌هایش را تجربه کند بعد آن وقت این من است که آرام چشم‌هایش را می‌بندد و خیلی‌ ریلکس به خواب میرود. فقط امیدوارم آدم مزاحمی این وسط خوشحالیم را ضایع نکند که بدجور اعصابم بهم می‌ریزد...
آن دنیا میبینمتان

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

بیشتره اوقات حرف‌هایی‌ می‌شنوم یا رفتار‌هایی‌ را میبینم که کلی‌ مسخره و پیش پا افتاده‌اند. می‌دانی زندگی‌ شاید همین باشد. اینکه روی صندلی زرد و کثیف یک ایستگاه مترو بشینی‌ در حالی‌ که دست چپت یک کیک شکلاتی ‌ست و با آن یکی‌ دستت آرام روی پایت ضرب بگیری...
زندگی‌ شاید تمرین کردن قطعه‌ای از بتهوون یا گوش دادن به آهنگ وبلاگ آدم معمولی است.
می‌دانی فلانی‌؟ زندگیمان در همین حد خلاصه میشود، همین که صبح با صدای آلارم گوشی‌ات از خواب بیدار شوی و شب با کوک کردن ساعت‌ات بخوابی...
نمی‌دانم شاید آخر بین همین از خواب بیدار شدن‌ها و خوابیدن‌ها دیگر بیدار نشوم شاید هم باید تا آخر این مسیر خسته کننده را بدوم بدوم بدوم تا از خستگی‌ دیگر جانم بالا نیاید...
هی‌ فلانی، هیچ راه سومی‌ وجود ندارد؟

+ تاريخ سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

بحث سرِ آمدن یا نیامدنش نبود. چون او هیچوقت نیامد بود که بخواهد برود. اما فقط یک سوال دارم... اینکه روزی درگیرش خواهم شد؟ و یا مثل این بخت برگشته‌ها باید تا دو قرن بعد منتظرش باشم؟
نمیدانم شاید حق با توست...
اصلا بیا روراست باشیم.
چه از جان من میخواهی‌؟
قلبم؟ بیا بگیر، هیچ وقت به کارم نیامده است...
دست هایم؟ این‌ها هم مال تو، چند وقتی میشود که دیگر شعر‌هایم را نمی‌نویسم...
و چشم هایم؟ نه این را نگیر بگذار تا آخرین لحظه‌ی ویرانگی اش را ببینم و بعد اگر وقت کردی نفسم را بگیر... همین! 
خسته ام، میفهمی؟ خسته... 

+ تاريخ دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

نگاه میکنم به رفتگری که کنار رستوران به زحمت بیدار نگه داشته خودش را.. 
60 سال سن داشت با صورتی پر از چروک. گشنه بود و شاید دیگر به این فکر نمیکرد بچه هایش چه خواهند خورد.
خیلی از آدمها، بی توجه به او ساندویچشان را گاز میزدند و خنده های از ته دل میکردند ولی من فقط چشمانی را دیدم که از خستگی که از یاس فریاد میزدنند...
دیگر دلم طاقت نیاورد به او زل بزنم فقط شاید دست هایم را در جیبم فرو کردم، بغضم را قورت دادم و به راهم ادامه دادم...
همین!

+ تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

برایش شعر می‌خوانم اما گوش نمیدهد مدام سرش در موبایلش فرو رفته و اس‌ام‌اس بازی می‌کند. برایش حرف میزنم اما او هیچ توجهی‌ به حرف‌هایم ندارد انگار که مرده‌ام و دیگر وجود خارجی‌ ندارم. میدانم روزی حسرتش را می‌خورد وقتی‌ که زیر خاک رفته‌ام و بدنم به دست توانمند باکتری‌ها دارد تجزیه میشود. هی‌ چه بگویم راستش را بخواهی از گفتن این کلمه نفرت دارم اما دلم گرفته است دلم کمی‌ انگیزه می‌خواهد برای زندگی‌ کردن. درد ناک‌ترین لحظه آن است که برایش شعر‌های گروس را بخوانی اما او نیمچه نگاهی‌ هم به تو نیندازد و بخندد از اس‌ام‌اس‌ای که براش فرستاده‌اند.
می‌دانم که خیلی‌ وقت است نوشته‌هایم تکراری شده اند و همه با مضمون خستگی‌ و نا‌ امیدی و کلافگی هستند اما میتوانی‌ راهنمایی‌‌ام کنی‌ از چه بنویسم؟ تو بگو تو که خیلی‌ شاد هستی‌ تو که هر روز دلیلی‌ برای نفس کشیدن داری تو که دنیا در نظرت مثل تلویزیون رنگیست تو که ثانیه‌ای دوست پسر هایت را عوض میکنی‌ و هر کدامشان را به بهانه‌ای تیغ میزنی‌ تو که... آه حرف زدن با بعضی‌‌ها نیازمند صبر ایوب است !
کلافه شده‌ام از نگاه مغرورانه دختر احمقی که مدت هاست انسانیتش خاموش شده. کلافه شده‌ام از این حرف‌های صد من یه غازی که بعضی‌‌ها میزنند تا فقط حرفی‌ زده باشند و بس... 
اصلا مگر چقد زنده‌ام من همین که بدانم او شعر‌هایم را نمیخواند انگار دیگر قلبم نمی‌‌تپد...
فکر کنم مرده ام، لطفا مرا بی‌ نوبت بشویید... 
+ تاريخ یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

حالم خوب است. گوش شیطان کر(!!!!) چند روزیست رو به راهم!
فقط به جز گریه‌های شبانه و سردرد‌های همیشگی‌ و خود خوری‌های هفتگی چیزی برای اذییت شدن ندارم!
چند روزیست خودم را زده‌ام به بی‌خیالی. هر حرفی‌ که می‌شنوم، از آن گوش بیرون می‌کنم. خوشحالم کسی‌ کاری به کارم ندارد.
احساس آدمی‌ را دارم که بعد از مدت‌ها دست و پا زدن در باتلاق روز مرگی‌هایش به نتیجه‌ای امیدوار کننده رسیده است.
دوباره شدم همان احمق سابقم، سهراب می‌خوانم، فریدون از بر می‌کنم، صالحی گوش می‌کنم و هدایت ورق میزنم. دوباره با کتابخانه کوچک اتاقم دوست شده ام.
مأموریت ۴ ماه‌ام به پایان رسید. بالاخره بعد از ۴ ماه به اتاقم برگشتم.
حس خوبی‌ است همه چیز بوی خودت را میدهد.
دیگر کسی‌ مزاحمم نمی‌شود میتوانم ساعت‌ها در اتاقم تنها بمانم و شعر بخوانم بی‌ آنکه کسی‌ حتی دَرِ اتاقم را بزند. 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

دارم به این فکر می‌کنم که گیتار زدن و ترانه خواندن قطعا یکی از چرت‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین کارهای دنیاست که هر آدمی‌ میتواند آن را انجام دهد...!
اما نه... کمی‌ که فکر می‌کنم میبینم آن قدر‌ها هم نمی‌تواند بد باشد. گیتار زدن هر چقدر هم کلیشه‌ای میتواند کمی‌ نستالژیک باشد.. 
گیتار زدن بعضی‌‌ها با آن صدای گوش خراششان میتواند یک خاطره‌ی نه چندان خوب را رقم بزند.. خاطره‌ای که فقط در همان لحظه زیبا میشود و بعد از آن کیفیت خود را از دست میدهد...
ولی‌ باز هم باید اعتراف کنم گیتار زدن گیتار یاد گرفتن گیتار گوش دادن و هر کاری که با گیتار می‌توان کرد کلا مسخره است...  :| 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

دنیا دارد حول ِ بی کسی هایم خراب می شود 

و من 

خیره تر از میخ کوب ها به دیوار 

نگرانِ پیچ خوردنِ پای مورچه هایی هستم که هفت پشتشان هم 

به اندوخته هایم نمی رسد

همین است که منظور هیچ کس را درست نمی فهمم 

وگرنه عزرائیل سال هاست که حرف آخرش را با من زده...


+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

این روز‌ها وارونه شده‌ام انگار دیگر نمیتوانم خودِ احمقم باشم انگار همه میخواهند از روی من به سادگی‌ رد شوند... این روز‌های خسته و نا‌ امید کنندهٔ ترسناک نمیگذرند... چرایش را نمی‌دانم فقط انگار آمده اند جانم را بگیرند و بعد..
خسته ام، تاریخ مصرفم مدت هاست که گذشته است... 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

یک شهاب رد میشود و پشت سرش شهاب‌های دیگر. همیشه آسمان اینجا را دوست داشته‌ام جوره عجیبی‌ آرامش میدهد.
به یاد می‌آورم زمان‌های قدیم را که با الف و مشنگ دراز می‌کشیدیم روی پشت بام خانه مادر بزرگ و آن قدر ستاره‌ها را دید میزدیم که همان جا خوابمان می‌برد.هر وقت شهابی رد میشد من و مشنگ آرزو میکردیم که بتوانیم چند شب دیگر پیش هم بخوابیم و با هم باشیم..
خانه‌ای قدیمی‌ کمی‌ دور از شهر. بدون تیر چراغ برقی‌ که مزاحم باشد بدون صدای ماشینی که روی اعصاب باشد و بدون آدم‌های مسخره‌ای که تحمل کردنشان سخت باشد تنها فقط ما سه نفر بودیم. ما سه نفر بودیم که نصف خاطرات کودکیمان را باهم ساختیم...
دست الف را میگیرم و اشاره می‌کنم به جایی‌ که سه ستارهٔ پر رنگ چشمک میزنند ازش اسمشان می‌پرسم. می‌گوید: اینها مثلث تابستانی اند... به اسمش فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم ولی‌ چیز عجیبی‌ به ذهنم نمیرسد نمیدانم چرا همیشه توقع داشته‌ام چیز‌ها برایم عجیب باشند و مبهم...
با یاد آوری آن همه خاطرات خوب آن همه صمیمیت گریه‌ام می‌گیرد...
حالا مدت هاست ما سه نفر از هم دور مانده ایم و کسی‌ از کسی‌ خبر ندارد.
امشب بعد از سال‌ها در حالی‌ که روی پشت بام خودمان خوابید بودم شهابی را دیدم.
تنها آرزویی که با دیدنش کردم این بود که، در آرامش بمیرم همین.

+ تاريخ یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

Sad People
Smoke A Lot

+ تاريخ سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

میروم سر چهار راه تا تاکسی بگیرم. اووف ۱۰ دقیقه است منتظر ایستاده‌ام اما نمی‌دانم در این شهر خراب شده که راه به راه تاکسی ‌ست چرا هیچکدامشان مسیرشان به من نمی‌خورد...
اه لعنتی دارد دیرم میشود...
بالاخره یکی‌ از راه می‌رسد. سوار که میشوم متوجه یک زن افغانی و یک دختر بچه کثیف و ژولیده میشوم. مادرش دست دخترک را محکم گرفته و با آن دستش محکم زیر چادرش را نگه داشته است. رانندهٔ تاکسی مردی مسیحی‌ است اسمش اوشین بود.این را از صحبتی که بین او و کسی که آن ور خط بود فهمیدم. مرد با ادبی‌ بود. سرم را به طرف پنجره می‌کنم و هنزفری را در گوش‌هایم میگذارم و آهنگم را play می‌کنم. مسیر طولانی‌است. آخر راهم به کیف پولم نگاهی‌ میندازم ببینم چیزی داخلش هست یا باید از جیب شلوارم در بیاورم. زن افغانی همینجور به من خیر مانده است. نمی‌دانم بنده خدا چی‌ پیش خودش فکر کرده که اینجور به کیف پولم زل زده است.
می‌شنوم که راننده به او میگوید: خانم، این بچه ات چند ساله است؟ او میگوید: نمی‌دانم فکر کنم ۲ یا ۳ سالش باشد زیاد خوب به یاد نمی‌آورم.  و من تعجب می‌کنم از مادری که سنّ بچه اش را نمی‌دانست . بچه اش فقط یک سال مانده بود تا به دبستان برود! و این درد ناک بود و حرف راننده هم درد ناک تر که گفت: نکنه بچه را از سر راه برداشته‌ای که سنش را نمیدانی... و من مادری را دیدم که بغضش گرفته اما بخاطر کودکش آرام میگوید: آقا لطفا نگه دارید پیاده میشوم....

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

ما آدمها فقط بلدیم تا کسی زنده است سال تا سال خبری از او نگیریم ولی تا مُرد برایش کلی اشک بریزیم و آه و ناله کنیم! و بعد در حالی که با دستمال کاغذی دماغمان را فشار میدهیم بگوییم فلانی چقدر آدم خوش خنده و مردم داری بود. خدا رحمتش کند هروقت مرا میدید کلی حال و احوال میکرد. و باز هق هق گریه سکوت اتاق را میشکند و باز همان حرف ها دوباره از سر گرفته میشود... 
طوری میخواهیم رفتار کنیم که انگار رابطه‌ی نزدیکی با خانواده آن مرحوم داشتیم... حالا بین خودمان بماند ولی گاهی اوقات یادمان میرود اصلا طرف چند سالش بود. البته این قضیه برای همه صدق نمی‌کند...
من خودم دیشب شاهد رد و بدل شدن این دیالوگ بین چند نفر بودم و مطمنم با همین چشمانم بود که دیدم این آبغوره گرفتن ها و ناراحتی ها بعد از ده دقیقه تمام شد!!!

+ تاريخ جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

می‌نشینم پشت میزم و خودکارم را به دست راستم میگیرم و شروع به نوشتن می‌کنم.
مینویسم از خودم از دیگران از دیگرانی که یک عمر وقتم را برایشان تلف کردم. یک مورچه میاید وسط کاغذم. هی‌ فوتش می‌کنم نمی‌رود. حوصله اش را ندارم. با دستم میگیرمش و میندازم تو سطلم... 
کاغذ را صاف می‌کنم و رشته‌ی افکارم را دوباره بدست میگیرم! می‌دانم این روز‌ها ذهنم بیش از حد خسته شده است!
یادم میاید که قهوه ساز را به برق نزدم. میروم و دوباره می‌نشینم پشت میز.
فکر می‌کنم. هی‌ فکر می‌کنم اما یادم نمی‌آید امروز چند بار قهوه خوردم. نمی‌دانم شاید کم حافظه شده‌ام.
می‌خواهم بنویسم اما نوشتنم نمی‌آید. به سکوت خانه گوش میدهم. صدای تیکی می‌شنوم. صدا با من فاصله دارد و پشت سرش دوباره صدای تیکی دیگر. با خودم میگویم ساعتمان که تیک تیک نمیکرد او خیلی‌ آرام و بی‌ صدا کارش را انجام میداد. بیخیالش میشوم.ولی‌ هنوز تیک تیک آن صدا روی اعصابم است. اصلا حسش نیست بروم ببینم چیست.
در ‌لپ تاپ را باز می‌کنم و میروم وبلاگم را چک می‌کنم! خبری نیست. همان روز مرگی است که بیداد می‌کند.
میروم "هم مرگ" علیرضا آذر را پخش می‌کنم. دوستش دارم. صدای جالبی‌ دارد. هروقت یاد قیافه اش میفتم خند‌ه‌ا‌م می‌گیرد. خیلی‌ جُک است.
همینطور دارم دکلمه را گوش می‌کنم که صدای سوت قهوه ساز مرا به خودم میاورد. میروم قهوه‌ام را میاورم. حالا دوست ندارم بخورمش. انگار مزه اش یه جوری شده است.
دست می‌کنم توی کیفم و گزیده شعر‌های نصرت رحمانی و ثالث را در می‌آورم. 
ثالث را به دستم میگیرم و انگار که می‌خواهم فال حافظ بگیرم انگشتم را می‌کشم وسط کتاب. خودم می‌دانم چه می‌آید نیازی به این همه مقدمه چینی‌ نیست.
صفحه‌‌ی ۶۹ باز میشود. بالای شعرِ فریاد نوشته ام:
۵ دی‌ ۸۲
بم- جمعه: همه می‌گویند از حادثه‌ای که اتفاق افتاده بود، تن‌‌ها زیر خاک رفته بود و من مینگریستم به دیگران که بم کجاست و چرا خانه‌هایشان در دورانِ ما گِلی بود؟

یاد آور کنسرت هم نوا با بم- استاد شجریان

۱۴ دی‌ ۹۱  

+ تاريخ دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم...

+ تاريخ یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ساعت نويسنده دیوونه |