<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چرت و پرت های یک دیوانه</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com</link>
<description>یک عدد  مازوخیست که سالهاست قیافه اش همه چیز را همینطور قایم میکند!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 18 Feb 2014 17:52:58 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>لعنت به این نت :|</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/205</link>
<description>فیس بوق هم قاطی کرد، اساسی :| 23 دقیقه میخاد یه پیج رو بالا بیاره :|</description>
<pubDate>Tue, 18 Feb 2014 17:52:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/205</guid>
</item>
<item>
<title> ... </title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/204</link>
<description>متنفر میشوم از خودم. از اینکه هیچ وقت نتوانستم کسی را دلداری بدهم. از اینکه وقتی کسی به گریه می افتد نمیتوانم کمی دلداری اش بدهم، نمیتوانم حرفی بزنم. فقط و فقط لال میشوم و نگاهش میکنم! هیچ وقت سرم را روی شانه ی کسی نگذاشته ام ، هیچ وقت کسی را در آغوش نگرفته ام و هیچ وقت کسی را نبوسیده ام... از لحاظ دیگران آدم بی احساسی ام، آدمی که صرفا تمام حواسش به خودش است... اما من حواسم به خیلی چیز ها و خیلی آدمها بوده ...</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 19:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>روز های احمقانه ای که پشت سرگذاشته ایم...</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/203</link>
<description>&quot;مدتی بود از دنیای رنگی خسته شده بودم و همه چیزم رنگ سیاهی گرفته بود درست مثل زندگی ام تا اینکه...&quot; این از آن دست جملاتی بود که توی این مجله ها، در قسمت داستان هایش که از لحاظ من مثل مجموعه ی تلویزیونی کلید اسرار میماند نوشته شده بود... از آن داستان های مزخرف آبکی که آدم با خاندنشان، هار هار میخندد.از آن دست خزعبلاتی که طرف دوباره به زندگی امیدوار میشود و... از روی نیمکت بلند میشوم و به طرف در ورودی میروم.</description>
<pubDate>Sun, 16 Feb 2014 12:57:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی نمی دانی چه مرگت است...</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/202</link>
<description>+ اه همش شعار شعار شعار و حرفای رویایی و خوب زدن... - برو بابا توام که همش بلدی بنالی از همه چی... + آفرین به تو که خیلی امیدوار و خوشحال و شادی... - (ادایم را در میاورد) + ( با بی تفاوتی به او خیره میشوم و از کنارش رد میشوم) - حالا قهر نکن بیا ببینم چه مرگته... +برو بابا.... :|</description>
<pubDate>Thu, 13 Feb 2014 13:40:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/201</link>
<description>حس کسی را دارم که نه میداند خوشحال است و نه ناراحت حس کسی که کور سوی امیدی در دلش روشن شده تا بتواند به آینده امیدوار باشد. این حس ها عجیب و خوشحال کننده هستند من این ها را دوست دارم. مثل حسی که برای دوستانت کمی مهم هستی.... مثل حس آخرین بازمانده از جنگ جهانی دومِ افکارت...</description>
<pubDate>Mon, 10 Feb 2014 12:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/200</link>
<description>خسته و بی حال روی صندلی لم دادم. از سرمای زیاد حس میکنم قلبم میلرزد. سر انگشتانم یخ زده و بی حس است... از این وضع اسف بار خنده ام میگیرد... انقدر میخندم تا اشکم در می آید و به گریه ای تلخ و مسخره تبدیل میشود! این روزها یا شایدم خیلی وقت است که دیگر حالم خوب نمیشود تبدیل شده ام به یک موجودی که.. آه وقتی یاد خودم میافتم دوست دارم تمام گذشته و حال را بالا بیاورم... تحمل کنید این موجود حال بهم زن را، نگران نباشید به زودی میمیرد....</description>
<pubDate>Sun, 09 Feb 2014 17:56:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
<item>
<title>قاطی پاتیه خوشمزه ^_^</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/198</link>
<description>دارم به محتوی ظرفی که مادربزرگم با به به و چه چه جلویم گذاشته نگاه میکنم و سعی در پیدا کردن ماهیتش دارم... چیزی ترکیب از بادمجان، اسفناج، عدس، گوشت و لپه!! یک نگاه به او میکنم و یک نگاه به بشقاب و با ترس آب دهنم را قورت میدهم... دارم سعی میکنم بتوانم یک لقمه هم که شده بخورم! راستش یاد غذای چینی ها افتادم...</description>
<pubDate>Wed, 05 Feb 2014 12:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/198</guid>
</item>
<item>
<title>یه آدم بیچاره...</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/197</link>
<description>آلارم گوشی هی زنگ میخوره و منم هی خاموشش میکنم تا فقط 4 دقیقه بیشتر بخابم. انقدر این کارو انجام دادم تا آخر کلا خاموش شد و من خابم برد... با صدای تیکی از خاب پریدم، خاستم تا دوباره پتو رو روی سرم بکشم که بخابم اما قبلش چشمم به ساعتم خورد و با صدای بلند فوحشی به خودم دادم. 40 دقیقه دیر شده بود... همینجور بلند بلند به خودم فحش میدادم و با یک دست شلوارم رو بالا میکشیدم و با دست دیگه مسواک میزدم. وضع اسف باری بود...</description>
<pubDate>Mon, 03 Feb 2014 18:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/197</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/196</link>
<description>این اواخر خیلی توهم میزنم... مامانم نگرانم شده. توهم های شدیدی که یکی رو براش تعریف کردم از ترس رنگش پرید... مثلا مدام صدا هایی رو میشنوم که یک درصدش رو هیچکس نمیشنوه... یکبار خونه تنها که بودم و مشغول درس خوندن خیلی بی مقدمه و ناگهانی از طبقه ی بالا و از اتاقم صدای یکی از آهنگای گروه متالیکا با صدای بلند پخش شد... از تعجب در حد سکته بودم اول سعی کردم خوب به مخم فشار بیارم که این صدا از لپ تاپه؟؟ اما وقتی یادم افتاد شارژ لپ تاپ تموم شد و خاموش، آروم آروم</description>
<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 20:52:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/196</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://chertopert70.blogfa.com/post/195</link>
<description>خانه در تاریکی‌ مطلق فرو رفته و همه خوابند. من اما چراغ اتاقم را روشن کرده‌ام و در تختم، صاف زل زده‌ام به کمد رو به رویم! این دلشوره لعنتی اعصابم را بهم ریخته است. سرم دارد پک پک میزند و دلم مثل سیر و سرکه میجوشد و جالب اینجاست نمی‌دانم برای چه! ساعتم را نگاه می‌کنم، اوه تازه ۱:۳۰ شب است. تا صبح من صد بار جانم به لبم می‌آید! هیس! چند لحظه سکوت! دارد صدای پا می‌آید ! انگار کسی‌ دارد از پله‌های طبقه دوم بالا می‌آید ! من اما خسته از این ترس لعنتی، بیشترِ پتو</description>
<pubDate>Sat, 25 Jan 2014 20:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>chertopert70</dc:creator>
<guid>chertopert70.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
</channel>
</rss>
