...

کامو

http://upload7.ir/images/59367487005020063537.jpg


..

سخت در آغوشم بگیــر

در آغوشم بگیــر

با آن پیراهنِ آبیِ مردانـه ات ...

که ادامه ی یکی آستینــش به دریا می ریـــزد ...

و ادامه ی دیگری می رسد به آسمان ...

سخت در آغوشم بگیــر،

بگذار فردا را در لانـه ی مرغـانِ دریایی

از خواب بیــدار شوم!


با من مدارا کن ...




سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

ما را همه شب نمی‌برد خواب

ما را همه شب نمی‌برد خواب
ای خفته روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردند
وز حله به کوفه می‌رود آب
ای سخت کمان سست پیمان
این بود وفای عهد اصحاب
خارست به زیر پهلوانم
بی روی تو خوابگاه سنجاب
ای دیده عاشقان به رویت
چون روی مجاوران به محراب
من تن به قضای عشق دادم
پیرانه سر آمدم به کتاب
زهر از کف دست نازنینان
در حلق چنان رود که جلاب
دیوانه کوی خوبرویان
دردش نکند جفای بواب
سعدی نتوان به هیچ کشتن
الا به فراق روی احباب



یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد/به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد

آن جوان بخت که میزد رقم خیرو قبول/بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد



مترسکی هستم

از

خود ترسیده‌ ام...!


ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را

چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس
روشنی می داد مشکین جامه های خویش را

گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش
تا بپوشد خنده های نابجای خویش را

می درخشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را

گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم"
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را

دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را

این چه ذوق و اضطراب ست؟ این چه مشکل حالتی ست؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را

تا به من نزدیک شد، گفتم "سلام ای آشنا"
گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را

کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر "امید"
آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را

"مهدی اخوان ثالث"


- "به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسيم پرسيد.
- "دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟"
- "همه آرزويم؛ اما
چه كنم كه بسته پايم..."
- "‌به كجا چنين شتابان؟"
- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."
- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را.