دلم برای خودم تنگ شده است!!

الآن در کمالِ تعجب دریافتم که موهایم دو بند انگشت بالاتر از کمرم است و این کمی ترسناک است!!!!!!
واقعه به این هولناکی تا به حال ندیده بودم!!
آه مگر میشود؟؟ یعنی تا این حد از خودم  بی‌خبر بوده‌ام؟؟ 
نگران شده ام، نکند وقتی خواب بودم کسی خزعبلاتی بالای سرم خوانده و مرا جادو کرده باشد؟؟
تصمیم گرفتم بِهشان بی محلی کنم تا خودشان کوتاه شوند...
چیزی نیست...
فقط کمی ترسیده‌ام!

اشک هایم را "جا" میگذارم!

امشب کاملا فهمیدم بیشتر از آنی‌ که فکرش را می‌کردم ناتوان و حقیر و پَستم...
امشب به رفتارم که چه احمقانه گریه می‌کردم فکر می‌کنم، دلم برای خودم میسوزد!
آه خدایِ آدم ها، حالت خوب است؟؟ می‌دانی خیلی‌ وقت است که دیگر نمیتوانم بغض کنم و اشک نریزم... آن قبل تر‌ها کمی‌ صبور و خوددار تر از الآن بودم یادت می‌آید؟؟
نمیدانم امشب صدای خُرد شدن غرورم را شنیدی که مثل استخوانی زیر پا له‌ شد یا نه؟؟
نمیدانم این هارا دیدی یا نه...
چه موجود رقت انگیزی دارد با تو حرف میزند کسی‌ که حالش از خودش هم بهم می‌خورد و خودش را هر روز بالا می‌‌آورد!
جالب است نه؟ خیلی‌ جالب است حتما. آخر الان تو را دیدم که به من خندیدی، آنقدر خندیدی تا اشک از چشمهایت فرو ریخت...
انگشت اشاره ‌ات را گرفته بودی جلوی صورتم و دست دیگرت روی دلت بود و داشتی از خنده به سرفه می‌‌افتادی، به این موجود رقت انگیزِ خوددارِ بدبخت میخندیدی که چه ساده و احمق زندگی‌ می‌کند...
آری خدایِ آدم‌ها بخند شاید کمی‌ به خودم بیایم!
از این چرت و پرت‌ها که بگذریم، صادقانه بگویم:
خیلی‌ وقت است دلم برایت تنگ شده است...!

:)

فامیل دور: آقای مجری من با زوری که در این خر میبینم افق های روشنی در برابر خودم میبینم.
جیگر: من خر نیستـــم من خر نیستـــــــــم من خر نیستــــــــــــــــــم!
فامیل دور: ببخشید جسارت کردم، شما عقابی ، پروانه ای، من خرم که با توی خر توی این خونه تنها موندم…
دیوانه وار این برنامه رو میپرستم! :))

بیقراری های یک عدد جوجه‌ی عاشق!

امشب حالِ جوجه‌ام مساعد نیست... همش بهانه میگیرد و خودش را در پاچه‌ی شلوارم پنهان میکند!
امشب جیغ هایِ وحشتناکی میکشد، و من هم بعدِ او اَدایش را در می‌آورم و میبینم که نگاه هایِ معنی داری به من میکند. انگار میگوید: تو دیگه بس کن میبینی که انقدر داغونم، تو چرا اذییتم میکنی؟
دلم به حالش میسوزد، طفلکی خیلی دلتنگم بوده است انگار. آخر یک چند روزی میشد که ندیده بودمش...!
جوجه‌ام امشب خیلی بی قراری میکرد انگار میخواست با نگاهش چیزی را به من بفهماند اما من امشب اصلا در باغ نبودم و همش در کوچه بغلی سیر میکردم...!
نمیدانم شاید یک روزی پذیرش حقیقتی را که میخواهد به من بگوید را داشته باشم!

.

امرروز صبح، صبحانه گوجه سبزِ نمکی با لواشک آلبالویِ تُرش خوردم...! جایِ شما خالی...
الآن هم سومین کاسه‌ی گوجه سبز رو تمام کردم...
کم کم احساسِ بی‌حالی و خلأ دارد به من دست میدهد، اتفاقا من هم به او دست دادم!
فکر میکنم فشارم اُفتاده است! خودکشیِ جالبی میشود با گوجه  سبز  کرد...

و من حالا نگرانم!

دارم با نونِ یازده ساله سر مسائل روانشناسی‌ بحث می‌کنم. بچه‌ای که فقط چون معلمش چیزی راجع به روش درس خواندن به او گفته، دیگر حرف هیچ کسی‌ را قبول ندارد!
حالا میفهمم که من اصلا زبان بچه‌ها را بلد نیستم. طوری سر این مساله با او فلسفی‌ حرف میزدم که فکر کنم هیچ یک از حرفهایی‌ را که زدم را نفهمید و شاید مدتها طول بکشد تا این حرفهارا هضم کند...
چه دیوانه‌ای‌ام من...
بی‌چاره فکر کنم الان بی‌خیال درس خواندن شده باشد!
اما به نظر خودم که حرفهایم مفید واقع شدند!!!!
من هیچ وقت حرف زدن با یک بچه را یاد نگرفتم، همیشه با بچه‌ها مثل آدم‌های بالغ و پا به سنّ گذاشته حرف میزنم ...
گذشته از این حرفها، طفلکی نون بدجور تو خودش است!
فکر کنم حرفهایم پریشانش کرده باشد.
و من حالا نگرانم...!

پستی دیگر به "میم"

میم، تو خوب ویرانگیِ احساسم را دَرک میکنی. میم، تو خوب میدانی که من هیچ‌ وقت نخواستم اینطور بشود...
نمیدانم مرا میفهمی یا نه، اصلاً نمیدانم مرا میخوانی یا نه...
میدانی میم؟ آخر تازگی ها عجیب و غریب شده‌ام به خاطرِ این حسِ مبهم و مسخره، به خاطرِ این پوچیه بی پایانی که ذهنم را به بازیچه گرفته...
آخر هم نمیدانم که چرا این قدر بی مزه و مزخرف احساسم را به گند کشیدم...!!
آه...
میم، لطفاً کمی هم به دادِ من بِرِس...

میم، دیشب را به خاطر بسپار...

دیشب ساعت ۱۲:۱۰ بود که به خانه رسیدیم.
هر دو خسته بودیم و پاهایمان متورم شده بود، از بس که ایستاده بودیم.
یادت میاید "میم"؟ چه شب گرم و کلافه کننده‌ای بود...
یادت میاید وقتی‌ استاد زد، خفه خون گرفتیم و گوش سپردیم به ساز زدنش؟ و یا موقعی که آن دو پسرِ تازه به دوران رسیده بلند بلند وسط آهنگ او دست می‌زدند را میخواستیم موهایشان را بِکَنیم؟
شب پر خاطره‌ای بود میم... ولی‌ زود گذشت، یادم است تو به خاطره آنکه تهویه هوا خراب بود شاکی‌ بودی و خودت را باد می‌زدی و من در دلم به ساز زدن استاد غبطه میخوردم... هی‌ میم هی‌ میم...
دیشب برای اولین بار به کسی‌ که در زندگی‌ام هیچ نقشی‌ ندارد افتخار کردم، وقتی‌ برای جمعیت خم و راست میشد؛ افتخار کردم، وقتی‌ دسته گل را گرفت؛ افتخار کردم، و همینطور زمانی‌ که برای جمعیت لبخند زد...
نمیدانم میم، شاید دیشب کمی‌ بیش از بی‌نهایت دیوانگی‌ام عود کرده بود...

یک تراژدیِ مضحک...!

پاهایم به طرز احمقانه‌ای دراز شده اند، گوش هایم کوچک و دست هایم پَهن...
این روز ها حتی چشم هایم هم از یک سوزش بی پایان پیروی میکنند انگار میخواهند از جایشان در بیایند و بروند به جایی دور، شاید آنجا که دیگر خودشان را هم نمیبینند و فردا که از خواب بلند شوم به جایِ دو حفره‌ی خالی به روی صورتم میخندم!
آن ها همین امشب خواهند رفت....!

برایِ غَین!

دست هایم بوی دستکش ظرف شویی میدهند، همیشه از این بو متنفر بوده ام هیچ وقت نمیتوانم تحملشان کنم. امروز روز مادر بود و من کاری نکرده ام، هیچ وقت کاری نکرده ام جز تبریکی خشک و خالی که مادرم به آن دلخوش کرده است... از خودم متنفرم گاهی اوقات... امروز دوستم "غین" آنقدر دستم را گاز گرفت که یک لحظه پیش خودم تصور کردم شاید دندان هایش میخارد یا چمی‌دانم شاید هم بنده خدا "هار" شده باشد... کمی دستِ چپم، بالاتر از مچ، کبود شده است، بیچاره انگار خیلی نیاز داشت تا حرصش را خالی کند... امیدوارم حالا حالش خوب باشد...

من یک عدد دیوانه‌ی جیبی‌ام!!!

گاهی اوقات احساساتم بدجور فوران میکنن... یه وقتایی میشه میخوام هرکی که بغلم نشسته یا داره از کنارم رد میشه رو بغل  کنم یا بپرم ماچش کنم...
پ.ن. اول: کلاً کنترلی در این زمینه تو خودم نمیبینم...!!
پ.ن دُیوم: خودم قبول دارم دیونم لطفاً از یادآوری کردن خودداری کنید!


شب است و
من و آن بید
بیتابیم...

!


بجنب ای گور
باد خزان
صدای گریه ی من است!

اینجا،  زیر همین پنجره...

اینجا،

زیر همین پنجره

کوچه ای هست،

که دیگر در آن نه قاصدک ها خبر چینی میکنند

و نه ستاره ها چشمک می زنند...

کفش دوزک ها بیکار شده اند

آخر پاپتی های این حوالی

پاهایشان مثل دلشان برهنه است

و روزها

گنجشک هایی که از ارتفاع می ترسند

در بلندای صفر

طعم تیرکمان های پسرکانی را می چشند

که خاطرات خوبی از کمربند پدرشان ندارند...

از غریبه‌ای آشنا که فقط اسمش را میدانم «فرهاد»

تو را نادیدن ما غم نباشد...

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من بسته ای محکم نباشد
ندانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

حضرت «سعدی»