نبضم نمیزند...
برگرفته از وبلاگ "سوسوی چند چراغ مهربان :)"...
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده ی من
آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟
آفتابی ست هوا ٬
یا گرفته ست هنوز ؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرون ست ٬
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیک ست
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کور سویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجا ست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار ٬
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟
اینچنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی برین دره غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشا گه پرواز ببر
آه بشتاب
که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خون بار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده ی من
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده من ......
ه . الف . سایه
هوشنگ ابتهاج
شاید هیچکدومتون این شعر و حوصله نکنید بخونید اما من مدتهاست با صدای سایه این شعر رو میشنوم و به یاد خیلی از چیزها بیصدا بغض میکنم.. فقط شاید بیصدا...
این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما …، شکست خورد
نصرت رحمانی
دلتنگي خيابان شلوغي ست،که تو در ميانه اش ايستاده باشي...
ببيني مي آيند،ببيني مي روند و تو همچنان ايستاده باشي....
| تو را نادیدن ما غم نباشد | که در خیلت به از ما کم نباشد | |
| من از دست تو در عالم نهم روی | ولیکن چون تو در عالم نباشد | |
| عجب گر در چمن برپای خیزی | که سرو راست پیشت خم نباشد | |
| مبادا در جهان دلتنگ رویی | که رویت بیند و خرم نباشد | |
| من اول روز دانستم که این عهد | که با من بسته ای محکم نباشد | |
| ندانستم که هرگز سازگاری | پری را با بنی آدم نباشد | |
| مکن یارا دلم مجروح مگذار | که هیچم در جهان مرهم نباشد | |
| بیا تا جان شیرین در تو ریزم | که بخل و دوستی با هم نباشد | |
| نخواهم بی تو یک دم زندگانی | که طیب عیش بی همدم نباشد | |
| نظر گویند سعدی با که داری | که غم با یار گفتن غم نباشد | |
| حدیث دوست با دشمن نگویم | که هرگز مدعی محرم نباشد |
حضرت «سعدی»
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است...
"یدالله رویایی"
سنجاقک، خسته و بیخواب،
در باغ تنهایی اش سرگردان
تو را میجوید.
او تشنه شبنم نشسته بر تن درخت است...
فراموش نکنی،
عمر کوتاهش به این همه انتظار قد نمیدهد
لیدا گلشن پور
من صیغه ی مؤنث مجهولم، یک واژه ی دو حرفی سر در گم
یک نقطه ی سیاه که جا مانده، از یک هوای برفی سردر گم
یک ماجرای مبهم و تکراری، مضحک ترین تراژدی تاریخ
من یک ابر ستاره ی تاریکم ،در آخرین تراژدی تاریخ
چندیست گر گرفته نفس هایم ، در ازدحام یک تب بی پایان
من شهرزاد شهر زمستانم ،در یک هزار و یک شب بی پایان
من قصه گوی قصه ی تردیدم،راوی یک حکایت دور از ذهن
سر می خورم بدون خودم سمت ، یک درد بی نهایت دور از ذهن
پر می شود تمام نفس هایم ،از حس و حال یک غم سیب آلود
از یاد برده اند تمامم را ، در آن هبوط مبهم سیب آلود
آن سیب گاز خورده ی زهرآگین، آسان گرفته راه گلویم را
من یک سفیدبرفی تب دارم ، هذیان گرفته راه گلویم را
می ترسم از سیاهی تقدیرم ،از این شب نشسته به پیشانیم
روشن نمی کند شب تارم را ،این ماه نقش بسته به پیشانیم
هی گیج می خورم شب و روزم را ،در این هوای برفی سردرگم
من صیغه ی مؤنث مجهولم،یک واژه ی دو حرفی سردرگم
نیره کاشی
حسودم،
به انگشتهایت
وقتی موهایت را مرتب میکنند
حسودم،
به چشمهایت
وقتی تو را در آینه میبینند
و حسودم،
به زنی که رد شدن از لنزهای رنگیاش
رنگ پیراهنت را عوض میکند
چه کار کنم؟
من زنِ روشنفکری نیستم
انسانی غارنشینم،
که قلبم هنوز در سرم میتپد؛
- که بادی که پنجرههای خانهام را به هم میکوبد،
روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟
و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم میآورد،
روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ -
حسودم
و هی میترسم از تو
از خودم
از او
میترسم و هی شمارهات را میگیرم
و صدای زنی ناشناس
که شاید عطر تو از گلهای پیراهنش میچکد
که شاید بوی تن تو از انگشتانش میچکد
که شاید حروف نام تو از لبانش میچکد
هر لحظه از دسترسم دورترت میکند
تو دور میشوی
من
فرو
میروم در غار تنهاییام
کنار وهمِ خفاشی که این روزها
دنیایم را وارونه کردهست.
لیلا کردبچه

همین امروز که شبح تنهایی چنین هولناک ، به من حمله کرده ، این غرور سهمگین را کنار بگذار … به من بگو که میتوانی خدا را بیاوری پشت این پنجره ، مال خودم باشد … بگو قدرتش را داری از این نقاشی مسخرهی زندگی ، دردهای قهوه ای را پاک کنی … بگو میتوانی کابوسم را خواب کنی و دلهرهام را رام … همین یکبار را بگو “هستم آرام بخواب” …
عادت کردهای کم نیاورم … فقط همین امروز را بگذار از این تشویش و تنهایی بترسم … از این قوانین دردآور روزگار زخم بشوم … روحم درد بکند …
همین امروز که فکر میکنم الان است دلم بترکد ، مغزم متلاشی شود از فکر … درست همین وقتها لبخند تو کافیست تا رنگ ببازد هر چه سیاهیست… فقط امروز بیخیال فلسفه و عرفان و منطق و محاسبه شو، روزنامه نخوان ، کار و زندگی نداشته باش … درست همین لحظه ، قانون و فاصله را به رخم نکش … سقوط ارز را بهانه نکن … بغلم کن … دستت را حایل کن ، بگذار کمر صاف کنم زیر این آوار … مُردم ازاین بی لطافتی ِ غریب ، فقط کمی نوازشم کن
بیا موهایم را بباف و بگو این تنهایی گسترده ی من ، شوخی کوتاه خدا بود …
ز رفتنت نمی ترسم
ترسم از این است که بعد از تو
تمام شهر راه بیفتند دنبالِ من
و سراغ ِ نُت هایی را بگیرند
که از رقصِ انگشتانِ تو بر تنم
پخش میشد روی کاغذ!
و من نمیتوانم حالی شان کنم
تمام موسیقی دانان
آهنگ هایشان را باید بگذارند در کوزه و آبش را بخورند
وقتی حرکت دستانت بر تنم ترانه میشودمگر نه اینکه دور تسلسلِ بازوانت بر اندامم را
هیچ فیلسوفی نمیتواند باطل کند
و فالگیرها همه بیکار میشوند
وقتی بودنت گردش ستارگان را به هم می ریزد؟
مگر نه اینکه
آهنگِ نفس های تو قافیه ی شاه بیتِ غزلِ زندگی من است
ترسم از این نیست که مرا دیوانه بخوانند
میترسم شعرهایی را به من نسبت بدهند که هیچ گاه نگفته ام…
تو که بهتر میدانی
من شاعر نیستم
نقاشم
دست چپم را که می بویی
قلم در دست راستم
روی سفیدی کاغذ
نفس هایت را نقاشی میکند
همین!
وحشی بافقی
آنکس که مرا از نظر انداخته اینست
اینست که پامال غمم ساخته، اینست
شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز
تیغم زده و کشته و نشناخته، اینست
ترکی که ازو خانهٔ من رفته به تاراج
اینست که از خانه برون تاخته اینست
ماهی که بود پادشه خیل نکویان
اینست که از ناز قد افراخته، اینست
وحشی که به شطرنج غم و نرد محبت
یکباره متاع دل و دین باخته اینست