نبضم نمیزند...

بض مرا بگیر
نبضم نمیزند..
انگار مرده ام
انگار رفته ام
در برزخی که تو
آرام خفته ای...!

با چشم های باز
خوابیده ای ولی
این بار چشم تو
بیمارو خسته نیست

چشمان باز تو
لبخند میزند
اما سکوت تو حرفی نمیزند..
بیدار شو بخند، بیدار شو ببین
اشک مرا بشوی
نبض مرا بگیر

نبضم نمیزند
انگار مرده ام
شاید سکوت تو تنها مقصر است..
در این کویر عـــشق
ما جانمان یکی ست
وای این سکوت تلخ 
پایان زندگی ست 
 
حرفی  نمیزنی، نبضت نمیزند
انگار مرده ای 
بی تاب می شوم 
فریاد میزنم 
وای از سکوت تو…وای از سکوت تو..

برگرفته از وبلاگ "سوسوی چند چراغ مهربان :)"...

سوهان اضطراب

بعد تو آمدی
با تکه‌هایی از دیروقت، چسبیده به کفش‌هات
شب را
از چوب رختی آویزان کردی
و در حمام پنهان شدی
حالا صدای سابیدنِ اتفاق می‌آید
صدای شستنِ چند ساعتِ گذشته
زیر شیرآب...
برادرم!
پنهان را نمی‌شود پنهان کرد
گلوله در گوشت حرف می‌زند
برادرم!
گیرم که دست‌گیره‌ها را برق بیندازی
جای انگشتانت از روح آن‌ها پاک نخواهد شد
صبح
از سفیدیِ دیوارها بیدار شدم
از سفیدیِ گلدان‌ها، پرده‌ها، پنجره‌ها ...
حتی در عکس‌ها هیچ‌کس پیدا نبود
دیروز، از پنج روزِ پیش پیدا نبود
وقتی ملافه را کنار زدم
پاهام پیدا نبود.
تو
تا صبح همه چیز را سابیده بودی...

گروس عبدالملکیان

ارغوان...

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟

آفتابی ست هوا ٬

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار ٬

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

اینچنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده من ......

ه . الف . سایه
هوشنگ ابتهاج


شاید هیچکدومتون این شعر و حوصله نکنید بخونید اما من مدتهاست با صدای سایه این شعر رو میشنوم و به یاد خیلی از چیزها بیصدا بغض میکنم.. فقط شاید بیصدا...

بايد تظاهر کنم حالم خوب است...

تظاهر می‌کنم که ترسيده‌ام 
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسيده‌ام 
تظاهر می‌کنم که پير، که خسته، که بی‌حواس! 
پَرت می‌روم که عده‌ای خيال کنند 
اميد ماندنم در سر نيست 
يا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی ...! 

دستم به قلم نمی‌رود 
کلماتم کناره گرفته‌اند 
و سکوت ... سايه‌اش سنگين است، 
و خلوتی که گاه يادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است. 

از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم 
از خيانتِ همهمه به خاموشی 
از ديو و از شنيدن، از ديوار. 
برای من 
دوست داشتن 
آخرين دليلِ دانايی‌ست 
اما هوا هميشه آفتابی نيست 
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست 
و من گاهی اوقات مجبورم 
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم 
چقدر خيالش آسوده است 
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست 
چقدر ... 

نبايد کسی بفهمد 
دل و دستِ اين خسته‌ی خراب 
از خوابِ زندگی می‌لرزد. 
بايد تظاهر کنم حالم خوب است 
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ... 
راهی نيست. 
مجبورم! 
بايد به اعتمادِ آسوده‌ی سايه به آفتاب برگردم.


سید علی صالحی


ری‌را... ری‌را... ری‌را
پس اين صدای کيست
که به ترسيدن از تکرار ممکنات
آوازم می‌دهد؟
در حيرتم از اين هجرت هی به راه
که ردپای مرا
نه برف می‌پوشاند
نه باران می‌شويد و
نه باد خواهد برد


علی صالحی

کفش هایم را  
قایم کرد
نمی دانست خیابان
با پابرهنه ها
بیشتر راه می آید...

--------------

سمانه سوادی

...

از شاعرانه ها...

خودم را می‌زنم به خیابان‌های
شب‌های
سیگارهای

های‌هایِ من‌ی که از خلأ پُر بود
همین‌طور برای خودم می‌خندم
همین‌طور برای خودش اشک می‌آید...

گروس عبد الملکیان

پاره‌ی کاغذی خواب‌آلود...

چه بگويم! 
بعضی اوقات
از همين بالای سرِ ما
چيزی می‌آيد و می‌گذرد
نه حتی که با شتاب، خيلی هم آهسته، آرام،‌ آشنا!
مثلا سايه‌ی ابری، کبوتری، 
پاره‌ی کاغذی خواب‌آلود...
ابر می‌آيد و می‌گذرد
ابرِ آسوده انگار از سيبِ خود سوخته سخن می‌گويد
کبوتر می‌آيد و می‌گذرد
کبوترِ خسته انگار از انارِ خشکيده خبر می‌دهد
کاغذِ کهنه هم می‌آيد و می‌گذرد
اما کاغذِ کهنه
از هيچ مشقِ خط خورده‌ای خبر ندارد.
من هم هنوز همين جا ميان همين اوقاتِ آشنا
هی آهسته با خود سخن می‌گويم
هی آرام به سايه‌سارِ چيزهايی در هوا نگاه می‌کنم:
کاش تو از باران سخن می‌گفتی، ابرِ آسوده!
کاش تو از آسمان سخن می‌گفتی، کبوترِ خسته!
کاش تو از بادبادک و از خنده،
از خاطراتِ کودکان سخن می‌گفتی، کاغذِ کهنه‌ی خواب‌آلود!
چرا بعضی اوقات چيزی هيچ سرِ جای ممکنِ خود نيست؟
پس تکليف من اين همه ترانه چه می‌شود!؟


"سید علی صالحی"

سال هاست که مرده ام...


حدود سه نصف شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را
از یادت برده باشم
و طبق عادت کنار پنچره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کشتزار شبگردان
خمیده و خاکستری
گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام


حسین پناهی

این روزها

این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما …، شکست خورد

نصرت رحمانی

من به درِ خانه ات تکيه داده ام.

دلتنگي خيابان شلوغي ست،که تو در ميانه اش ايستاده باشي...

 ببيني مي آيند،ببيني مي روند و تو همچنان ايستاده باشي....

آنکه مرا داد به بیداد تویی...

اینجا،  زیر همین پنجره...

اینجا،

زیر همین پنجره

کوچه ای هست،

که دیگر در آن نه قاصدک ها خبر چینی میکنند

و نه ستاره ها چشمک می زنند...

کفش دوزک ها بیکار شده اند

آخر پاپتی های این حوالی

پاهایشان مثل دلشان برهنه است

و روزها

گنجشک هایی که از ارتفاع می ترسند

در بلندای صفر

طعم تیرکمان های پسرکانی را می چشند

که خاطرات خوبی از کمربند پدرشان ندارند...

از غریبه‌ای آشنا که فقط اسمش را میدانم «فرهاد»

تو را نادیدن ما غم نباشد...

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من بسته ای محکم نباشد
ندانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

حضرت «سعدی»



و شکل راه رفتن تو
         معنای مثنوی است...

"یدالله رویایی"

دردیست غیر مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم كین درد را دوا كن



پلنگ

خال خال نیست

داغِ صدهزار هلالِ سوخته بر تن دارد

در فراقِ ماه.

(علیرضا روشن)

صبور باش

عاقبت یک روز

به مهر از تو سخن می گویند

و به افتخار به دوشت می برند

از سردخانه تا قبرستان.

(مجید رفعتی)

پروازی به راه دارم...

سهم امشب من
از تمام آسمان
شاید
همین یک " آه " باشد
که از بستر تنهایی بی نهایتم
... تا آن دوردست ها که هستی
جاریست

به سویت
پروازی به راه دارم
همین امشب...

او تشنه ی شبنمِ نشسته بر تنِ درخت است.

هر روز به هنگام سحر

سنجاقک، خسته و بیخواب،

در باغ تنهایی‌ اش سرگردان

تو را میجوید.

او تشنه شبنم نشسته بر تن‌ درخت است...

فراموش نکنی‌،

عمر کوتاهش به این همه انتظار قد نمیدهد

 

لیدا گلشن پور

تو فقط بخند ...


تو فقط بخند ..
تمام ِ نت ها ، بر روی خط حامل نگاهت نقش می بندد ..
و من ، عشق ِ تو را می نوازم ..
تا گوش ِ دنیا پُر شود از عاشقانه های من و تو ..


|نسترن سیف|


بی تو که نمی شود...

مدتی است
بی تو
می خندم.
بی تو
زنده ام
بی تو
نفس می کشم
بی قرار
شده ام
مثل
تاریکی
سکوت کرده ام
مثل
شب
اما
تو را
فراموش
نکرده ام
در سکوتم
برایت
حرف می زنم
عشق می ورزم
بی تو
که
نمی شود.


من صیغه ی مؤنث مجهولم، یک واژه ی دو حرفی سر در گم

یک نقطه ی سیاه که جا مانده، از یک هوای برفی سردر گم

یک ماجرای مبهم و تکراری، مضحک ترین تراژدی تاریخ

من یک ابر ستاره ی تاریکم ،در آخرین تراژدی تاریخ

چندیست گر گرفته نفس هایم ، در ازدحام یک تب بی پایان

من شهرزاد شهر زمستانم ،در یک هزار و یک شب بی پایان

من قصه گوی قصه ی تردیدم،راوی یک حکایت دور از ذهن

سر می خورم بدون خودم سمت ، یک درد بی نهایت دور از ذهن

پر می شود تمام نفس هایم ،از حس و حال یک غم سیب آلود

از یاد برده اند تمامم را ، در آن هبوط مبهم سیب آلود

آن سیب گاز خورده ی زهرآگین، آسان گرفته راه گلویم را

من یک سفیدبرفی تب دارم ، هذیان گرفته راه گلویم را

می ترسم از سیاهی تقدیرم ،از این شب نشسته به پیشانیم

روشن نمی کند شب تارم را ،این ماه نقش بسته به پیشانیم

هی گیج می خورم شب و روزم را ،در این هوای برفی سردرگم

من صیغه ی مؤنث مجهولم،یک واژه ی دو حرفی سردرگم


نیره کاشی

...



حسودم،
به انگشت‌هایت
وقتی موهایت را مرتب می‌کنند
حسودم،
به چشم‌هایت
وقتی تو را در آینه می‌بینند
و حسودم،
به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی‌اش
رنگ پیراهنت را عوض می‌کند

چه کار کنم؟
من زنِ روشنفکری نیستم
انسانی غارنشینم،
که قلبم هنوز در سرم می‌تپد؛
- که بادی که پنجره‌های خانه‌ام را به هم می‌کوبد،
روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟
و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم می‌آورد،
روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ -

حسودم
و هی می‌ترسم از تو
از خودم
از او
می‌ترسم و هی شماره‌ات را می‌گیرم
و صدای زنی ناشناس
که شاید عطر تو از گل‌های پیراهنش می‌چکد
که شاید بوی تن تو از انگشتانش می‌چکد
که شاید حروف نام تو از لبانش می‌چکد
هر لحظه از دسترسم دورترت می‌کند

تو دور می‌شوی
من
فرو
می‌روم در غار تنهایی‌ام
کنار وهمِ خفاشی که این روزها
دنیایم را وارونه کرده‌ست.

لیلا کردبچه

بیا نگذار کارم از همین‌ها هم بگذرد … تنها همین یکشب را نخواب

همین امروز که  شبح تنهایی چنین هولناک ، به من حمله کرده ، این غرور سهمگین را کنار بگذار … به من بگو که می‌توانی  خدا را بیاوری پشت این پنجره ، مال خودم باشد … بگو قدرتش را داری از این نقاشی مسخره‌ی زندگی ، دردهای قهوه ای را پاک کنی … بگو می‌توانی کابوسم را خواب کنی و دلهره‌ام را رام … همین یکبار را بگو “هستم آرام بخواب” …

عادت کرده‌ای کم نیاورم … فقط همین امروز را بگذار از این تشویش و تنهایی بترسم … از این قوانین دردآور روزگار زخم بشوم … روحم درد بکند …

همین امروز که فکر می‌کنم الان است دلم بترکد ، مغزم متلاشی شود از فکر … درست همین وقت‌ها لبخند تو کافیست تا رنگ ببازد هر چه سیاهی‌ست… فقط امروز بیخیال فلسفه و عرفان و منطق و محاسبه شو، روزنامه نخوان ،  کار و زندگی نداشته باش … درست همین لحظه ، قانون و فاصله را به رخم نکش … سقوط ارز را بهانه نکن … بغلم کن … دستت را حایل کن ، بگذار کمر صاف کنم زیر این آوار … مُردم ازاین بی لطافتی ِ غریب ، فقط کمی نوازشم کن

بیا موهایم را بباف و بگو این تنهایی گسترده ی من ، شوخی کوتاه خدا بود …

میبینی زمینت چه زیباست...


آه خدای من...

میبینی زمینت چه زیباست...

آدمها نقاب خیانت نمیزنند...

فقط سادگی های بیداد میکنند...

مرا میبینی...

همان سنگ مغروری بود که میگفت:"مگر دریا مرد از بی بارانی؟؟؟"

باران که هیچ...

این سرزمین هم اگر آب ببرد...

همان تشنه ای هستم...

که چشمانش فقط موج سراب را میکشد...




فاطمه امامی

از رفتنت نمی‌هراسم

ز رفتنت نمی ترسم
ترسم از این است که بعد از تو
تمام شهر راه بیفتند دنبالِ من
و سراغ ِ نُت هایی را بگیرند
که از رقصِ انگشتانِ تو بر تنم
پخش میشد روی کاغذ!

و من نمیتوانم حالی شان کنم
تمام موسیقی دانان
آهنگ هایشان را باید بگذارند در کوزه و آبش را بخورند
وقتی حرکت دستانت بر تنم ترانه میشودمگر نه اینکه دور تسلسلِ بازوانت بر اندامم را
هیچ فیلسوفی نمیتواند باطل کند
و فالگیرها همه بیکار میشوند
وقتی بودنت گردش ستارگان را به هم می ریزد؟
مگر نه اینکه
آهنگِ نفس های تو قافیه ی شاه بیتِ غزلِ زندگی من است
ترسم از این نیست که مرا دیوانه بخوانند
میترسم شعرهایی را به من نسبت بدهند که هیچ گاه نگفته ام…
تو که بهتر میدانی
من شاعر نیستم
نقاشم
دست چپم را که می بویی
قلم در دست راستم
روی سفیدی کاغذ
نفس هایت را نقاشی میکند
همین!

دار ابرویت هلاکم می کند

                ای لبانت معبد زنبورها            گیسوانت رشک آن مو ، بورها

    پشت پلکت را بنفشی کرده ای           گشته ای رنگین کمان از، دورها

 مزه ی می ، می دهد چشمان تو            شیفته ی چشم تو اند، انگورها

           دار ابرویت هلاکم می کند            حقّ من ، حقّ دل منصور ها

  خطه ی سبز شمال است صورتت           گونه ات چالوس و لپت نورها

            ماهی سرخ لبانت عاقبت           می پرد آرام میان تورها

     پارک وی،تجریش،قلهک یا ونک           پیش تصویر تو اند ،هاشورها

          ای لبان مرمرت ، اکسیژنم           ای صدایت ناله ی تنبورها

           من دلم آرام نمی گیرد بیا          من دلم شور می زند یک جور ،ها

تیغم زده و کشته و نشناخته، اینست

وحشی بافقی

آنکس که مرا از نظر انداخته اینست

اینست که پامال غمم ساخته، اینست

شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز

تیغم زده و کشته و نشناخته، اینست

ترکی که ازو خانهٔ من رفته به تاراج

اینست که از خانه برون تاخته اینست

ماهی که بود پادشه خیل نکویان

اینست که از ناز قد افراخته، اینست

وحشی که به شطرنج غم و نرد محبت

یکباره متاع دل و دین باخته اینست