جهان یک فیلمِ کوتاه بود که از چشم تو اکران شد...
من متنفرم از اینکه همهی فیلمهای دنیا به بوسیدن و بوسیده شدن ختم میشود.
همهی شان فقط یک چیز را میخواهند، آن هم عشق است!
آه
دیگر ظرفیتم تمام شده است از اینکه ببینم دو نفر خوش و خوشحال دست هم را
میگیرند و حرفهای مسخره مثل: قول بده همیشه پیشم بمونی و یا هیچ وقت ترکم
نکنی را با لحن لوس و مسخرهای بهم بزنند و بعد لب هاشان برود توی هم و مثلا
عشقشان را به هم ابراز کنند!
چندش آورترین حرکت کلیشهایی که توی
فیلمهای ایرانی میبینم این است که برای دختر خواستگار میآد و او با آن
چادر سفیدی که تا جلوی دماغش آورده است هی رنگ عوض کند و هی سرخ و سفید
شود...! خوب مثلا که چه؟
آه سَرَم در شُرُفِ ترکیدن است...
من دلم فیلمهایی را میخواهد که آخرشان گریهام بگیرد. نه اینکه مثلا توی فیلم عاشق به معشوقش نرسید. نه!
فقط
دلم فیلمهایی را میخواهد که خیلی تنها هستند. فیلمهایی که بشود بعد
از دیدن پنج بار باز هم از آنها لذت برد! فیلمهایی که درکت کنند،که درکشان کنی! فیلمهایی که کوتاه باشند و شاید نهایت عمرشان
به نیم ساعت هم نکشد...
من فقط دلم فیلمهای کوتاهی را میخواهد که بشود با آنها یک دل سیر گریه کرد و سیگار کشید!