باز هم بی تفاوت!
نمیدانم چرا هرچه سعی میکنم شخصیت و منِ وجودم را دوباره برگردانم سر جایش و یک سیلی در گوشش بزنم و سرش فریاد بزنم آخه لعنتی تو رو چه به خوش گذرانی با دیگرانی که هر روز یک رفتار را با تو دارند؟؟ نمی شود...
بعد خودم را ببینم که چشمهایش را بسته و پاهایش را بغل کرده و سرش را تکیه داده به دیواره پشت سرش و در حالی که هندزفری در گوشهایش است، سمفونی شماره ۹ بتهوون را گوش میدهد! آه این روزمرگی غم انگیز و مزخرفِ من است که هر روز تکرار میشود... گاهی با خود میگویم شاید خود درگیری، چیزی داشته باشم .. بعید نیست منی که هر روز با خودم دعوایم میشود منی که هر ساعت سر خودم داد میزنم و به خودم میگویم خفه شود تا بتوانم با اعصابی راحت به کارهایم برسم!
میدانی؟ من با آهنگهای بیکلام زندگی خود را میگذرانم... من با موسیقی بیکلام گریه میکنم میخندم میرقصم زندگی میکنم و شاید گاهی با آنها زیر باران قدم بزنم و فارغ از همه کَس روزگار را بگذرانم!
قطعا اگر یک بار دیگر متولد میشدم سعی میکردم مُخ بتهوون را بزنم و با او ازدواج کنم!
آه فکر کنم امشب دوباره دیوانگیام از حد گذشته باشد... بروم تا اینجارا به گند نکشاندهام...!