من از دیوانه بودنم به شدت خوشحالم!
آدمها از کسانی خوششان میآید که بتوانند روی پوست صورتشان نظر دهند و یا از خوش سلیقه بودنشان حرف بزنند و تعریف کنند...
آدمها
جدیدا همانطور که قبلا هم گفته بودم کیفیتشان را از دست دادهاند، به هر
چیز و ناچیزی دل میبندند و با هر احمقی هم صحبت میشوند و عکس بلوتوث
میکنند و ترانههای ساسی مانکن و هر خره دیگری را زیر لب میخوانند و
میخندند!
آه چه تصور احمقانه و افتضاحی دارند بعضی از آدم ها...
آدمها
از اینکه در جمعشان نمیخواهی بشینی و با آنها هم صحبت شوی و قدم زدن در
ساحل و بغل کردن چند توله سگ خوشگل را به آنها ترجیح میدهی بدشان میاید و
به جایش تا جا دارند پشت سرت حرفهای مسخره و چندش آور میزنند... من
میدانم که از سر حسودیشان است چون آنها نمیتوانند آزاد باشند ... چون
میدانم خودشان را اسیره لاک ناخن و ریمل مارک دار و کفش پاشنه بلند و دست
بندهای مسخره کرده اند، چون در آن صورت آنها نمیتوانند با این تجهیزات
آزادانه روی شنهای نرم و داغ ساحل قدم بزنند!
آدمها دیگر... آه اصلا بیخیالش...
چه فرقی میکند آدمها بخواهند چطوری باشند اصلا چه ربطی به من دارد؟
من دنیای خودم را دارم و این با ارزشترین چیز برایم است...
من خوشحالم که به جای لاک ناخن و وسایل آرایش باخودم کتاب دارم و به جای بزک کردن میتوانم تهوع سارتر رو برای بار سوم بخوانم و لذت ببرم!