:'(
برگههای شعرم الآن دارند در سطل آشغال میپوسند و هیچکس به فکر من نیست...!
من شعرهایم را میخواهم. من آنها را با زحمت نوشته بودم. من وقتی آنها را مینوشتم دیگر هیچ چیز حالیم نمیشد .... هیچکس برایش مهم نیست که شعرهایم الآن در سطل زباله هستند ! اَه لعنتی... همیشه به مادرم گفته بودم هیچ وقت اتاقم را مرتب نکند ... آخه چرا ؟؟
تاحالا چند تا از برگههای شعر با ارزشم که روی یک تیکه کاغذ مچاله شده آنها را نوشته بودم به دَرَک فرستاده شدند و من تا سر کوچه دنبال مسئول شهرداری میدویدم تا زبالهام را پس بگیرم!! حتی چند نفر را دیدم که دیوانه خطابم میکنند...! مهم نبود اصلا مهم نبود آنها چه میگویند مهم شعرهای من بود که تا چند دقیقه دیگر بازیافت میشدند و من باید میدویدم... حق میدهید که؟
امروز هم ۵ برگه از شعرهایم را مادرم انداخت دور چون فکر کرده بود اینها کاغذ باطله هستند و من در نهایت حیرت و تعجب گریهام گرفته بود!! امروز آنقدر گریه کردم که چشمهایم کوچکِ کوچک شده بودند! و من شنیدم که برادرم به من میگفت: اَه بس کن دیگه حال منو بهم زدی بس که گریه کردی... و او نمیدانست وقتی چیز عزیزی را از دست میدهی نمیشود گریه نکرد...! قرار بود این پست یکی از نوشتههایم باشد اما آن هم همراه شعرهایم به زباله دانی منتقل شد...! من هیچ وقت خوش شانس نبودم و نمیتوانم باشم چون شعرهایم با برگه باطله اشتباهی گرفته شدند و این خیلی درد ناک است، خیلی زیاد...!
* من نمیدانم به اینهایی که زباله را جمع میکنند چه میگویند... به هر حال مهم نیست من که چیزِ دیگری نوشتم!