چه بگويم! بعضی اوقات از همين بالای سرِ ما چيزی میآيد و میگذرد نه حتی که با شتاب، خيلی هم آهسته، آرام، آشنا! مثلا سايهی ابری، کبوتری،
پارهی کاغذی خوابآلود...
ابر میآيد و میگذرد ابرِ آسوده انگار از سيبِ خود سوخته سخن میگويد کبوتر میآيد و میگذرد کبوترِ خسته انگار از انارِ خشکيده خبر میدهد کاغذِ کهنه هم میآيد و میگذرد اما کاغذِ کهنه از هيچ مشقِ خط خوردهای خبر ندارد. من هم هنوز همين جا ميان همين اوقاتِ آشنا هی آهسته با خود سخن میگويم هی آرام به سايهسارِ چيزهايی در هوا نگاه میکنم: کاش تو از باران سخن میگفتی، ابرِ آسوده! کاش تو از آسمان سخن میگفتی، کبوترِ خسته! کاش تو از بادبادک و از خنده، از خاطراتِ کودکان سخن میگفتی، کاغذِ کهنهی خوابآلود! چرا بعضی اوقات چيزی هيچ سرِ جای ممکنِ خود نيست؟ پس تکليف من اين همه ترانه چه میشود!؟
"سید علی صالحی"
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|