میروم سر چهار راه تا تاکسی بگیرم. اووف ۱۰ دقیقه است منتظر ایستاده‌ام اما نمی‌دانم در این شهر خراب شده که راه به راه تاکسی ‌ست چرا هیچکدامشان مسیرشان به من نمی‌خورد...
اه لعنتی دارد دیرم میشود...
بالاخره یکی‌ از راه می‌رسد. سوار که میشوم متوجه یک زن افغانی و یک دختر بچه کثیف و ژولیده میشوم. مادرش دست دخترک را محکم گرفته و با آن دستش محکم زیر چادرش را نگه داشته است. رانندهٔ تاکسی مردی مسیحی‌ است اسمش اوشین بود.این را از صحبتی که بین او و کسی که آن ور خط بود فهمیدم. مرد با ادبی‌ بود. سرم را به طرف پنجره می‌کنم و هنزفری را در گوش‌هایم میگذارم و آهنگم را play می‌کنم. مسیر طولانی‌است. آخر راهم به کیف پولم نگاهی‌ میندازم ببینم چیزی داخلش هست یا باید از جیب شلوارم در بیاورم. زن افغانی همینجور به من خیر مانده است. نمی‌دانم بنده خدا چی‌ پیش خودش فکر کرده که اینجور به کیف پولم زل زده است.
می‌شنوم که راننده به او میگوید: خانم، این بچه ات چند ساله است؟ او میگوید: نمی‌دانم فکر کنم ۲ یا ۳ سالش باشد زیاد خوب به یاد نمی‌آورم.  و من تعجب می‌کنم از مادری که سنّ بچه اش را نمی‌دانست . بچه اش فقط یک سال مانده بود تا به دبستان برود! و این درد ناک بود و حرف راننده هم درد ناک تر که گفت: نکنه بچه را از سر راه برداشته‌ای که سنش را نمیدانی... و من مادری را دیدم که بغضش گرفته اما بخاطر کودکش آرام میگوید: آقا لطفا نگه دارید پیاده میشوم....