نگاه میکنم به رفتگری که کنار رستوران به زحمت بیدار نگه داشته خودش را.. 
60 سال سن داشت با صورتی پر از چروک. گشنه بود و شاید دیگر به این فکر نمیکرد بچه هایش چه خواهند خورد.
خیلی از آدمها، بی توجه به او ساندویچشان را گاز میزدند و خنده های از ته دل میکردند ولی من فقط چشمانی را دیدم که از خستگی که از یاس فریاد میزدنند...
دیگر دلم طاقت نیاورد به او زل بزنم فقط شاید دست هایم را در جیبم فرو کردم، بغضم را قورت دادم و به راهم ادامه دادم...
همین!