نوشته های پوچ...
بحث سرِ آمدن یا نیامدنش نبود. چون او هیچوقت نیامد بود که بخواهد برود. اما فقط یک سوال دارم... اینکه روزی درگیرش خواهم شد؟ و یا مثل این بخت برگشتهها باید تا دو قرن بعد منتظرش باشم؟
نمیدانم شاید حق با توست...
اصلا بیا روراست باشیم.
چه از جان من میخواهی؟
قلبم؟ بیا بگیر، هیچ وقت به کارم نیامده است...
دست هایم؟ اینها هم مال تو، چند وقتی میشود که دیگر شعرهایم را نمینویسم...
و چشم هایم؟ نه این را نگیر بگذار تا آخرین لحظهی ویرانگی اش را ببینم و بعد اگر وقت کردی نفسم را بگیر... همین!
خسته ام، میفهمی؟ خسته...
نمیدانم شاید حق با توست...
اصلا بیا روراست باشیم.
چه از جان من میخواهی؟
قلبم؟ بیا بگیر، هیچ وقت به کارم نیامده است...
دست هایم؟ اینها هم مال تو، چند وقتی میشود که دیگر شعرهایم را نمینویسم...
و چشم هایم؟ نه این را نگیر بگذار تا آخرین لحظهی ویرانگی اش را ببینم و بعد اگر وقت کردی نفسم را بگیر... همین!
خسته ام، میفهمی؟ خسته...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|