مورچه ها هم عاشق میشوند!
آدمهایی میآیند و میروند، فصلهایی میآیند و میروند، شبهایی میآیند و میروند و روزهایی اینچنینی...
و من همچنان در لابهلای دفتر سفید شعرم دنبال مورچهای پا شکسته میگردم که انگار روزی عاشق شده بود. نه، فکر نکنی مانند آن جوک مسخره عاشق تفاله چایی شده بود نه.. او فقط کمی به سنجاقک کاغذی لب حوض علاقه نشان داده بود...! همین ... و همه چیز به همین سادگی بود، تا این حد ساده...
و تو وقتی نوشتههایم را خواندی، هی بخند هی مسخره کن که چه چرت و پرتهای نابی میگویم بگو که عجب دیوانهای هستم من...
ولی ... هی تو آره با تو هستم آدم مغرور، تو هیچ وقت عمق دل شکسته یه یک مورچه عاشق را درک نخواهی کرد... باید بگویم هیچ وقت...!
و من همچنان در لابهلای دفتر سفید شعرم دنبال مورچهای پا شکسته میگردم که انگار روزی عاشق شده بود. نه، فکر نکنی مانند آن جوک مسخره عاشق تفاله چایی شده بود نه.. او فقط کمی به سنجاقک کاغذی لب حوض علاقه نشان داده بود...! همین ... و همه چیز به همین سادگی بود، تا این حد ساده...
و تو وقتی نوشتههایم را خواندی، هی بخند هی مسخره کن که چه چرت و پرتهای نابی میگویم بگو که عجب دیوانهای هستم من...
ولی ... هی تو آره با تو هستم آدم مغرور، تو هیچ وقت عمق دل شکسته یه یک مورچه عاشق را درک نخواهی کرد... باید بگویم هیچ وقت...!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|