پشه ای آرام روی دستم مینشیند سعی میکنم هیچ حرکتی نکنم. از ترس اینکه مبادا بلند شود مثل مجسمه ای سنگی وسط اتاق بی حرکت میمانم. پشه نیشش را در دستم فرو میکند سوزش خفیفی دارد... و آرام آرام شروع میکند به خون خوردن از این بالا شکمش را میبینم که دارد کم کم پُر میشود. حس میکند شکمش دیگر جا ندارد پس خوردن را رها میکند و آرام و  سنگین از روی دستم بلند میشود همینطور که در حال بال بال زدن است به او خیره میشوم . تعادلش را از دست داده و مثل آدم های مست تلو تلو میخورد همین که خواستم ازش چشم بردارم ناگهان سرش به چراغ مطالعه ی روی میزم برخورد کرد و مُرد. طفلکی هنوز برای مردن سنی نداشت....
روحش شاد و یادش گرامی