گوشه‌ای تنها و ساکت ایستاده‌ام و به رفتار آدم‌ها فکر می‌کنم، به حرکات عجولانه‌شان خیره میشوم، به تند تند راه رفتنشان، سرد حرف زدنشان باهم، به تنها بودنشان... 
آخر هم مخم نمی‌تواند همهٔ این هارا باهم توی خودش بگنجاند. خوب می‌دانم ظرفیتش تا حدودی تکمیل است. 
راستش را بخواهی دیگر آب و تابِ روز‌های گذشته را ندارم اینکه سریع عصبانی‌ شوم و اینکه سریعتر از آن تصمیم بگیرم. خودم را رها کرده‌ام می‌خواهم ببینم این خودم چه کار می‌خواهد بکند، و من فقط گوشهٔ کاناپه‌ای نرم و پنبه‌ای لَم بدهم و چای گرم و دارچینیم را هورت بکشم و به موسیقی‌ لایتی که از رادیو پخش میشود فکر کنم.
دیگر چیز زیادی برایم اهمیت ندارد. دیگر حوصله ندارم به این فکر بکنم که چرا فلانی‌ رفتارش امروز بیش از اندازه صمیمی‌ بود. 
من نمی‌دانم چه تغییری کرده‌ام فقط می‌دانم دیگر این تغییر کردن هم مهم نیست.
برمی‌گردم به چهار سال گذشته، زندگی‌ ساده آن روز‌هایم را مرور می‌کنم. اینکه بی‌ هیچ دلیلی‌ محبت می‌کردم و اینکه با آرامش دیگران را میبخشیدم. نمی‌دانم چه انقلابی درونم به وجود آمده که اینقدر سرد شده ام.
فقط می‌دانم که کاملا از این انقلاب درونی‌ راضیم!
طعم خوبی‌ دارد...