فقط سکوت
هوا سرد است و باران میبارد. دستهایم بی حس شدهاند و از دهانم بخار سفیدی بیرون میآید.
خیره شدهام به نور پروژکتوری که دارد از من دور میشود. صدای جیغ گوسفندی را میشنوم که میخواهند سلاخیش کنند. انگار زیر تمام دوستانش که مرده و در تشتی از خون شناور بودند قایم شده بود. و در آخر قصاب مچش را گرفته بود. در کل از این حیوان زبان بسته خوشم نمیآید اما از جیغهای ترسناکش به شدت ناراحت شدم و حس سوپرمنیام گل کرد...
هوا بوی دود میدهد. هیچ حسی ندارم نه بیتفاوتی نه ناراحتی نه خوشحالی. شاید مدتی میشود که همین حسِ بی حسی را دارم میچشم.
به خانه بر میگردم. دعوای قشنگی بین پدر و برادرم میافتد. برادرم دارد دقیقا حرفهای دلم را میزند، بدون هیچ کم و کاستیای. به بقیهاش کاری ندارم فقط به صداها گوش میکنم و انگار سرم سوت میکشد از درد...
بیخیال بقیه جر و بحثشان میشوم و بی هیچ حرفی به اتاقم پناه میبرم.نه شب بخیری که جواب داشته باشد و نه هیچ چیز دیگر...
خیره شدهام به نور پروژکتوری که دارد از من دور میشود. صدای جیغ گوسفندی را میشنوم که میخواهند سلاخیش کنند. انگار زیر تمام دوستانش که مرده و در تشتی از خون شناور بودند قایم شده بود. و در آخر قصاب مچش را گرفته بود. در کل از این حیوان زبان بسته خوشم نمیآید اما از جیغهای ترسناکش به شدت ناراحت شدم و حس سوپرمنیام گل کرد...
هوا بوی دود میدهد. هیچ حسی ندارم نه بیتفاوتی نه ناراحتی نه خوشحالی. شاید مدتی میشود که همین حسِ بی حسی را دارم میچشم.
به خانه بر میگردم. دعوای قشنگی بین پدر و برادرم میافتد. برادرم دارد دقیقا حرفهای دلم را میزند، بدون هیچ کم و کاستیای. به بقیهاش کاری ندارم فقط به صداها گوش میکنم و انگار سرم سوت میکشد از درد...
بیخیال بقیه جر و بحثشان میشوم و بی هیچ حرفی به اتاقم پناه میبرم.نه شب بخیری که جواب داشته باشد و نه هیچ چیز دیگر...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|