میبینم که مدام بازویش را فشار میدهد و چهره‌اش درهم میرود! و دقیقه‌ای دیگر گردنش را...
لرزش دست‌هایش را از این فاصله حس می‌کنم!
چهره‌اش غمگین و بر افروخته به نظر می‌رسد. بیرون میرود، به دنبالش میروم و همراه با او راه میروم، چیزی نمی‌گوید حرفی‌ نمیزنم! می‌خواهم چیزی بگویم تا نقش آدم‌های بیتفاوت را بازی نکنم اما حرفم نمی‌آید. در واقع نمی‌دانم باید چه بگویم!
کمی‌ که راه میرویم شروع می‌کند آرام حرف زدن صدایش خیلی‌ گرفته انگار کلی‌ گریه کرده است.
گوش می‌کنم به حرف‌هایش و سعی‌ می‌کنم راه حالی‌ پیدا کنم تا از این مخمصه نجاتش دهم اما... مثل همیشه فقط باز هم گوش کردم و حرفی‌ نزدم.
از بلندگو مداحی پخش میشود! هیچ وقت این رجز خوانی و این مداحی‌ها را دوست نداشتم نه اینکه آهنگ شیش و هشت و قری گوش دهم نه! اما کلا از این‌ها بدم می‌‌آید. هیچ حسی به آدم نمی‌دهند.
اما گوشم را از او میگیرم و به مداحی دقت بیشتری می‌کنم! خیلی‌ غمگین است و به نظرم برای اولین بار قشنگ می‌خواند.
دم گوشم زمزمه می‌کند: بخدا دیگه نمیتونم ادامه بدم دیگه بریدم. زل میزنم در چشم‌هایش و آرام می‌پرسم خسته‌ای؟ میگه خیلی‌، خیلی‌ زیاد... گریه‌اش می‌گیرد و بقیه جمله‌اش ناتمام می‌‌ماند.
میرویم گوشه‌ای روی زمین آسفالت شده می‌نشینیم. از گریه‌اش گریه‌ام می‌گیرد. مداح نوحه خوان هم با درد می‌خواند، ضجه میزند و خون گریه می‌کند... حال و هوا جور است.
داد میزند: خفه کنین این لامصبو به اندازه‌ی کافی‌ بدبختی داریم.
آهسته تر ادامه میدهد توروخدا قطع کنین
دیگه بسه
توروخدا...