مرگ با طعم دارچین...
آرام راه میروم میان خانههایی که هیچکس در آنها زندگی نمیکند. این بلوک متروکه شده است و همهٔ اهالی آن مرده اند...
همهی خانهها را گرد و غبار گرفته و روندهها جلوی درها را پوشانده اند. همینطور در حال قدم زدن هستم که صدای پایی را پشت سرم احساس میکنم، بر میگردم و مردی را میبینم که نگاه بدی به من میکند و تند تند دارد دنبالم میآید. اول انگار متوجه نشدم که میخواهد مرا بگیر اما بعد از چند لحظه مکث فهمیدم دقیقا منظورش من هستم چون هیچکس به غیر از من در آنجا، در آن محلهی متروکه نبود. شروع به دویدن کردم، مثل آدم بیچارهای که یک زامبی گرسنه دنبالش راه افتاده است. ملتمسانه به دره خانه ها میکوبم و مثلا انتظار داشتم کسی در را برایم باز کند. باز نگاهی به عقب انداختم، مرد آنقدر به من نزدیک شده بود که نفسهایش ناگهان توی صورتم خورد. تمام نیرویم را به پاهایم دادم و فقط دویدم. به آپارتمانی رسیدم که در پارکینگش باز بود. سریع داخلش رفتم و چشمم به آسانسوری افتاد که زنی لاغر اندام از آن در حال خارج شدن بود.
به طرفش دویدم و هلش دادم به داخل و تنها دکمهی آسانسور را فشار دادم...
طرف زن برگشتم و دیدم او هم مثل مرد، عصبانی به من نگاه میکند و صورتش بر افروخته است. همینطور که داشتم تمام اتفاقاتی را در همین یک لحظه برایم افتاد بودند را تجزیه تحلیل میکردم، دیدم دست زن به طرف چکمه اش رفت و چاقوی استیلی با نقشهای برجسته از پایش بیرون کشید. دیگر انتظار این یکی را نداشتم. توقع داشتم بخواهد از من پولی بگیرد و یا بخواهد من، برای گفتن یا انجام دادن کاری التماس کنم اما بدون مقدمه آرام آرام چاقو را در دلم فرو کرد. داشتم حس میکردم که رودههایم دارند پاره میشوند و کم کم به دندههایم میرسند. وقتی سوزش عمیقی را حس کردم که نوک چاقو به ته کمرم رسید و همانجا متوقف شد. زن مستانه میخندید و از کاری که کرده بود محکم دستهایش را به هم میکوبید...
حس رخوتی شبیه به مرگ ذره ذره وجودم را پر میکرد. آرام روی زمین افتادم و فقط به کف آسانسور خیره شدم. زن از شادی میرقصید و بلند میخندید. کم کم صدای خندههای تیزو گوش خراشش گنگ و مبهم شد. صداها کم شد و بعد همه جا سیاه شد...
فقط سیاه شد...
همهی خانهها را گرد و غبار گرفته و روندهها جلوی درها را پوشانده اند. همینطور در حال قدم زدن هستم که صدای پایی را پشت سرم احساس میکنم، بر میگردم و مردی را میبینم که نگاه بدی به من میکند و تند تند دارد دنبالم میآید. اول انگار متوجه نشدم که میخواهد مرا بگیر اما بعد از چند لحظه مکث فهمیدم دقیقا منظورش من هستم چون هیچکس به غیر از من در آنجا، در آن محلهی متروکه نبود. شروع به دویدن کردم، مثل آدم بیچارهای که یک زامبی گرسنه دنبالش راه افتاده است. ملتمسانه به دره خانه ها میکوبم و مثلا انتظار داشتم کسی در را برایم باز کند. باز نگاهی به عقب انداختم، مرد آنقدر به من نزدیک شده بود که نفسهایش ناگهان توی صورتم خورد. تمام نیرویم را به پاهایم دادم و فقط دویدم. به آپارتمانی رسیدم که در پارکینگش باز بود. سریع داخلش رفتم و چشمم به آسانسوری افتاد که زنی لاغر اندام از آن در حال خارج شدن بود.
به طرفش دویدم و هلش دادم به داخل و تنها دکمهی آسانسور را فشار دادم...
طرف زن برگشتم و دیدم او هم مثل مرد، عصبانی به من نگاه میکند و صورتش بر افروخته است. همینطور که داشتم تمام اتفاقاتی را در همین یک لحظه برایم افتاد بودند را تجزیه تحلیل میکردم، دیدم دست زن به طرف چکمه اش رفت و چاقوی استیلی با نقشهای برجسته از پایش بیرون کشید. دیگر انتظار این یکی را نداشتم. توقع داشتم بخواهد از من پولی بگیرد و یا بخواهد من، برای گفتن یا انجام دادن کاری التماس کنم اما بدون مقدمه آرام آرام چاقو را در دلم فرو کرد. داشتم حس میکردم که رودههایم دارند پاره میشوند و کم کم به دندههایم میرسند. وقتی سوزش عمیقی را حس کردم که نوک چاقو به ته کمرم رسید و همانجا متوقف شد. زن مستانه میخندید و از کاری که کرده بود محکم دستهایش را به هم میکوبید...
حس رخوتی شبیه به مرگ ذره ذره وجودم را پر میکرد. آرام روی زمین افتادم و فقط به کف آسانسور خیره شدم. زن از شادی میرقصید و بلند میخندید. کم کم صدای خندههای تیزو گوش خراشش گنگ و مبهم شد. صداها کم شد و بعد همه جا سیاه شد...
فقط سیاه شد...
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|