صدای خنده هایشان، تمام فضای اتاق را پر می‌کند! درون من اما سکوت عجیبی‌ شکل گرفته است...
حال و روزم مثل سگِ هارِ
که فقط پارس هاشو میشماره
زخم دستاشو...
یکی‌‌شان می‌پرسد چیه چرا تو خودتی؟ بی‌خیال بابا بالاخره یا خودش میاد یا خبرش!! و با این حرف دوستانش میخند
ند. در دلم پوزخندِ کجی میزنم! صدای شاهین که در گوشم مدام دارد می‌خواند باعث میشود نتوانم به این حرف مضحک بیشتر از این فکر کنم!
مشت میشم روی کلاویه
این پیانو که دیگه ناکوکه
گریه تو...
دوباره همان اولی‌ که به ریشم کلی‌ خندید، شروع می‌کند به زِر زدن!
صدایش را نمیشنوم و فقط لب‌هایش را میبینم که همش تکان می‌خورد.
مثل حرفی‌ که صد دفعه خط خورد
مثل برگی که سبز موند و مرد
دل خنک می‌کنم تو میدون با
فحش دادن به عکس رو بیلبورد...
حاضر نیستم به خاطر حرف‌های مفتش آهنگم را قطع کنم یا صدایش را کم! 
اما مدام دارد حرف میزند و پشت سرش جماعتی بیکار به حرف‌هایش میخندند! هنزفری را از گوشم در می‌آورم و صاف توی چشم‌هایش زُل میزنم و می‌گویم: چی‌ میگی‌ انقدر حرف می‌زنی؟ لبخندش میرود و می‌گوید: گوش نمی‌کردی مگه؟ گفتم: باید گوش می‌کردم به مزخرفاتت؟!
با این حرفم دوست‌هایش هر هر خندیدند! می‌گوید: عوضی‌! گمشو اون آهنگ مسخرتو گوش کن...!!
بعد با سرعت از اتاق بیرون رفت و یکی دو تن از یارانش (!!) به دنبالش...
بی‌خیال از فَک زدن‌های بیخودش و ناراحت شدنش، آهنگ محبوبم را پلی می‌کنم.
ترامادول پخش میشود...
باز با من اشتباه کن
زندگی‌ خود را تباه کن