حس می‌کنم نقشم را احمقانه بازی می‌کنم! پس لحظه‌ا‌ی این فیلم را کات می‌کنم، کمی‌ از صحنه فیلم برداری دور میشوم ، می‌‌ایستم و به صحنه زل میزنم! 
خودم را میبینم که ثابت ایستاده‌ام و یک فنجان قهوه در دستم است. بعد رو به رویم مردی ۴شانه (!) و هیکلی‌ دارد خیره خیره نگاهم می‌کند! همه در صحنه ثابت و بی‌ حرکت هستند اما تنها بخار فنجان قهوه است که مثل دودی سفید و پیچ و تاب دار، بالا می‌آید و در هوا ناپدید میشود...
تنها موجود جاندار این صحنه همین بخار وامانده است.
صبر می‌کنم این قهوه لعنتی سرد شود که بخاری ازش بیرون نیاید، و بعد از آن دوباره به سر صحنه میروم!
باید سعیم را بکنم این دفعه نقشم را بهتر از قبل بازی کنم ...