...
خودم رو پرت
میکنم روی تخت مثل همیشه مچ دستم رو روی چشمم میزارم و آروم شروع میکنم به ماساژ
دادن شقیقم...
دارم فکر میکنم به
همه چیز، به اینکه امسال چقدر زود گذشت، به اینکه آینده چندان واسم مهم نیست، به
اینکه...
با موبایلم یک آهنگ
قدیمی دهه ۵۰ میزارم و
عاشقش میشم.
صاف روی تخت میخوابم
و به سقف اتاقم نگاه میکنم.
سفیدِ سفید...
هیچ چیز خاصی نداره که توصیفش کنم...
همین الان دلم به طرز فجیعی داره ضعف میره. دلم همون غذای مالایی رو میخواد که با سُس سویا درست
شده بود، همون غذایی که توی محلهی چینیها با هزار تا مسخره بازی خوردیم...
بر میگردم به خاطرات...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|