دلِ من وقتی‌ می‌گیرد، خودم هم هیچ کاری نمیتوانم برایش بکنم...
دلم وقتی‌ از رفتار سرد دیگران می‌شکند فقط می‌‌ایستم و نگاه می‌کنم.
مدت‌ها بود ناراحت نمیشدم، مدت‌ها بود مثل یک آدمِ مغرورِ از خود راضی‌ روز‌هایم را به شب میرساندم...
اما همین عصر بارانی دیروز بود که از فرط ناراحتی‌ و دل گرفتگی، تنها در خیابان قدم میزدم و نمی‌دانم اشک بود که از چشم‌هایم می‌ریخت یا...
کاش کسی‌ بود که وقتی‌ آدم از فرط ناراحتی‌ به اوج دیوانگی می‌رسد آرام بغلت کند و فقط بگذارد کمی‌ آرام شوی... 
نه اینکه مجبور باشی‌ گوشه‌ی اتاقت بشینی‌ و آرام آرام لرزش دست‌هایت را تماشا کنی...