سرم دارد به حد انفجار خودش می‌رسد!
دو شب است فقط ۶ ساعت خوابید ام! مدام دلم درد می‌کند و سرم نبض میزند از درد! وارد اتاقم میشوم و در را پشت سرم قفل می‌کنم. اتاق خیلی‌ سرد است. همان جا پشت در سُر میخورم و آرام آرام به سمت پایین میروم. چشم‌هایم را می‌بندم و سرم را با انگشت‌هایم فشار میدهم. از درد اشک از چشمانم سرازیر میشود. گریه می‌کنم بی‌ جهت فقط اشک می‌ریزم و جیغ‌های عصبی می‌کشم! کسی‌ در خانه نیست تا خفه‌ام کند! همسایه بقلی هم مسافرت رفته است.
این بهترین زمان برای یک مرگ است!