داشتم از در آموزشگا بیرون میرفتم که یکی‌ از این بچه بسیجیا صدام زد.
برگشتم و منتظر ایستادم و نگاش کردم که به من برسه!
نفس نفس زنان و هن هن کنان جلوم ایستاد و من بازم همینطور نگاش می‌کردم تا سریع تر حرفشو بزنه! بعد از کمی‌ نفس عمیق کشیدن، گفت وایستا بابا چرا انقد تند میری؟ دنبالت که نکردن! من کلافه گفتم ببخشید عجله دارم حالم زیاد خوب نیست! گفت یه سوال بپرسم؟!
گفتم بفرما. گفت راستش من از اول صبح تاحالا گوشم داره سوت می‌‌کشه، به نظرت پشت سرم دارن غیبت می‌کنن؟!
من فَکَم رو که روی زمین پخش شده بود جمع و جور کردم و با دهن باز زل زده بودم بهش! خدایا همه جورشو دیده بودم اما دیگه اینو نه! اوووف یعنی‌ وقتی گوشش داره سوت می‌‌کشه، یعنی‌ دارن پشت سرش غیبت می‌کنن؟؟؟؟؟ راستش نفهمیدم این سوال احمقانه و مضحک از کجا سرو کلش پیدا شده بود و انقد تمسخرم اومده بود که نمیدونستم باید چی‌ بگم!!
اما حس سرکار گذشتنم گٔل کرده بود و گفتم ببین راستش رو بخوای من چند روز پیش دیده بودم چند نفر پشت سرت یه حرفای ناجوری میزدن و غیبت میکردن احتمالا گوشِت واسه همین زنگ زده!یهو عصبانی‌ شد و گفت زنگ نه سوت! به زور جلوی خندم رو گرفتم و گفتم ببخشید نمیخواستم جسارت کنم همون سوت :)و بعد با لحن تهدید آمیزی گفت فهمیدم کیا رو میگی‌! میرم حالشونو میگیرم! من خوشحال از اینکه سوژهٔ خندم جور شده بود گفتم نکن خواهر من نکن! مگه امام کاظم نفرمودند کظم غیظ کنید! پس نکن این کارو تا گوشت دیگه زنگ نزنه :))

و اون بی‌ توجه به حرف من همون طور که داشت به حالت دو از سالن خارج میشد بلند داد زد زنگ نه، سوت و یه تچکر الکی‌ واسه سوال مزخرفو آبکیش کرد و رفت!