خانه در تاریکی‌ مطلق فرو رفته و همه خوابند. من اما چراغ اتاقم را روشن کرده‌ام و در تختم، صاف زل زده‌ام به کمد رو به رویم!
این دلشوره لعنتی اعصابم را بهم ریخته است. 
سرم دارد پک پک میزند و دلم مثل سیر و سرکه میجوشد و جالب اینجاست نمی‌دانم برای چه! ساعتم را نگاه می‌کنم، اوه تازه ۱:۳۰ شب است. تا صبح من صد بار جانم به لبم می‌آید!
هیس!
چند لحظه سکوت!
دارد صدای پا می‌آید ! انگار کسی‌ دارد از پله‌های طبقه دوم بالا می‌آید !
من اما خسته از این ترس لعنتی، بیشترِ پتو را روی صورتم می‌کشم و با این کار زُل میزنم به در اتاقم!
صدای پا بیشتر میشود!
صدا نزدیک تر میشود.
واضح تر میشود.
و من سکته می‌کنم از ترس...