دارم به محتوی ظرفی که مادربزرگم با به به و چه چه جلویم گذاشته نگاه میکنم و سعی در پیدا کردن ماهیتش دارم... چیزی ترکیب از بادمجان، اسفناج، عدس، گوشت و لپه!!  یک نگاه به او میکنم و یک نگاه به بشقاب و با ترس آب دهنم را قورت میدهم... دارم سعی میکنم بتوانم یک لقمه هم که شده بخورم! راستش یاد غذای چینی ها افتادم...