....
خسته و بی حال روی صندلی لم دادم. از سرمای زیاد حس میکنم قلبم میلرزد. سر انگشتانم یخ زده و بی حس است... از این وضع اسف بار خنده ام میگیرد... انقدر میخندم تا اشکم در می آید و به گریه ای تلخ و مسخره تبدیل میشود! این روزها یا شایدم خیلی وقت است که دیگر حالم خوب نمیشود تبدیل شده ام به یک موجودی که.. آه وقتی یاد خودم میافتم دوست دارم تمام گذشته و حال را بالا بیاورم... تحمل کنید این موجود حال بهم زن را، نگران نباشید به زودی میمیرد....
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|