"مدتی بود از دنیای رنگی خسته شده بودم و همه چیزم رنگ سیاهی گرفته بود درست مثل زندگی ام تا اینکه..." این از آن دست جملاتی بود که توی این مجله ها، در قسمت داستان هایش که از لحاظ من مثل مجموعه ی تلویزیونی کلید اسرار میماند نوشته شده بود... از آن داستان های مزخرف آبکی که آدم با خاندنشان، هار هار میخندد.از آن دست خزعبلاتی که طرف دوباره به زندگی امیدوار میشود و... از روی نیمکت بلند میشوم و به طرف در ورودی میروم. روی بُردِ داخل سالن برگه ای کج و کوله چسبانده بودند که رویش نوشته بود "کسی که اندیشه اش زیبا باشد زیبایی اش را به نمایش نمیگذارد." پوزخندی میزنم و زیرلب با خودم جمله را تکرار میکنم و فکر میکنم به روز هایی دور که تنها دغدغه ی  فکری ام طرز گره زدن چارقد گل گلی ام بود...