متنفر میشوم از خودم. از اینکه هیچ وقت نتوانستم کسی را دلداری بدهم. از اینکه وقتی کسی به گریه می افتد نمیتوانم کمی دلداری اش بدهم، نمیتوانم حرفی بزنم. فقط و فقط لال میشوم و نگاهش میکنم! هیچ وقت سرم را روی شانه ی کسی نگذاشته ام ، هیچ وقت کسی را در آغوش نگرفته ام و هیچ وقت کسی را نبوسیده ام... از لحاظ دیگران آدم بی احساسی ام، آدمی که صرفا تمام حواسش به خودش است... اما من حواسم به خیلی چیز ها و خیلی آدمها بوده ... ناراحتی خیلی ها را زود فهمیده ام و دپرس بودنشان را زودتر! وقتی می فهمم دوستم ناراحت است هیچ کاری نمیکنم، و آن قسمت دلداری دادنش را واگذار میکنم به کس دیگری... بی احساس نیستم فقط خیلی وقت است زمستان وجودم حال و هوای بهار شدن ندارد.. کاش کمی درک میکردید...