همین امروز که  شبح تنهایی چنین هولناک ، به من حمله کرده ، این غرور سهمگین را کنار بگذار … به من بگو که می‌توانی  خدا را بیاوری پشت این پنجره ، مال خودم باشد … بگو قدرتش را داری از این نقاشی مسخره‌ی زندگی ، دردهای قهوه ای را پاک کنی … بگو می‌توانی کابوسم را خواب کنی و دلهره‌ام را رام … همین یکبار را بگو “هستم آرام بخواب” …

عادت کرده‌ای کم نیاورم … فقط همین امروز را بگذار از این تشویش و تنهایی بترسم … از این قوانین دردآور روزگار زخم بشوم … روحم درد بکند …

همین امروز که فکر می‌کنم الان است دلم بترکد ، مغزم متلاشی شود از فکر … درست همین وقت‌ها لبخند تو کافیست تا رنگ ببازد هر چه سیاهی‌ست… فقط امروز بیخیال فلسفه و عرفان و منطق و محاسبه شو، روزنامه نخوان ،  کار و زندگی نداشته باش … درست همین لحظه ، قانون و فاصله را به رخم نکش … سقوط ارز را بهانه نکن … بغلم کن … دستت را حایل کن ، بگذار کمر صاف کنم زیر این آوار … مُردم ازاین بی لطافتی ِ غریب ، فقط کمی نوازشم کن

بیا موهایم را بباف و بگو این تنهایی گسترده ی من ، شوخی کوتاه خدا بود …