امروز صبح پیرزنی رو دیدم که به زحمت داشت یک زنبیل سنگین که توش از انواعو
اقسام چیزا بود رو بلند میکرد تا ببره اون وره خیابون... اول میخواستم
بی اعتنا بگذرم ولی دیدم یه جورایی نمیتونم... بخاطر همین رفتم جلو و
بهش گفتم: خانوم میتونم کمکتون کنم؟؟ وقتی سرش رو آورد بالا یه جورایی ته
دلم خالی شد، یه جورایی حس کردم صورتش به شدت سردو بیروح، یه جورایی
ترسیدم... وقتی نگاهش به نگاهم افتاد سریع سرشو پایین کرد تا نتونم صورتشو
ببینم و بدون اینکه حرفی بزنه بقیه راهشو ادامه داد... امروز هر کاری
کردم نتونستم چهره اون پیرزن رو از خاطرم پاک کنم...خیلی عجیب بود...
خیلی عجیب!!
پ.ن اول : احساس نزدیکی عجیبی نسبت به اون پیرزن احساس میکردم.
پ.ن دوم : بازم احساس نزدیکی بسیار میکردم :دی
پ.ن سوم : الان احساس میکنم اینا دوتای بالایی شبیه هم شد ... !
پ.ن اول : احساس نزدیکی عجیبی نسبت به اون پیرزن احساس میکردم.
پ.ن دوم : بازم احساس نزدیکی بسیار میکردم :دی
پ.ن سوم : الان احساس میکنم اینا دوتای بالایی شبیه هم شد ... !
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ ساعت توسط دیوونه
|