من صیغه ی مؤنث مجهولم، یک واژه ی دو حرفی سر در گم

یک نقطه ی سیاه که جا مانده، از یک هوای برفی سردر گم

یک ماجرای مبهم و تکراری، مضحک ترین تراژدی تاریخ

من یک ابر ستاره ی تاریکم ،در آخرین تراژدی تاریخ

چندیست گر گرفته نفس هایم ، در ازدحام یک تب بی پایان

من شهرزاد شهر زمستانم ،در یک هزار و یک شب بی پایان

من قصه گوی قصه ی تردیدم،راوی یک حکایت دور از ذهن

سر می خورم بدون خودم سمت ، یک درد بی نهایت دور از ذهن

پر می شود تمام نفس هایم ،از حس و حال یک غم سیب آلود

از یاد برده اند تمامم را ، در آن هبوط مبهم سیب آلود

آن سیب گاز خورده ی زهرآگین، آسان گرفته راه گلویم را

من یک سفیدبرفی تب دارم ، هذیان گرفته راه گلویم را

می ترسم از سیاهی تقدیرم ،از این شب نشسته به پیشانیم

روشن نمی کند شب تارم را ،این ماه نقش بسته به پیشانیم

هی گیج می خورم شب و روزم را ،در این هوای برفی سردرگم

من صیغه ی مؤنث مجهولم،یک واژه ی دو حرفی سردرگم


نیره کاشی