امشب باز از اون شب هاست که اصلا حال حوصلهٔ هیچکس و هیچ کاری و ندارم فقط دوست دارم بشینم یه گوشه به سقف اتاقم خیره بشم و بعدش ذهنم رو از همه چیز خالی‌ کنم به "هیچی‌" فکر کنم... و بعد پیش خودم دوباره فکر کنم که به  "هیچی‌"  فکر کردن نمیتونه راه حال خوبی برای نظم بخشیدن به افکارم باشه... و بعد دوباره مُخم رو به کار میندازم تا شاید بتونم یه کاری بکنم و خودمو از شر این بی‌ نظمی‌هایی‌ که داره دیوونم می‌کنه نجات بدم...
آه... دوباره ذهنم پراکنده شد...
دیگه کم کم داره اعصابم می‌ریزه بِهَم بدجوری داغون شدم...
تا الان ساعت که گرفتم دیدم فقط ۲ ساعتو نیمه که دارم به این مساله که چرا امروز انقد اعصابم داغونه و به هیچی‌‌هایی‌ که داره آزارم میده فکر می‌کنم ولی‌ هنوز به نتیجه‌ی نرسیدم...
پ.ن اول: هوا خیلی‌ گرم... و مُخم داره میگنده توی این هوا...
پ.ن دوم: فکر کنم باید بخاری رو خاموش کنم...
پ.ن سوم: هوا همچنان گرمه...!  :|