!
سرو صدا، شلوغی، آدمها، صدای حرف زدن ها، خندیدنهای بلند، قهقهههای از ته دل ، پچ پچ کردنها ...
آه خدای من... بین این همه شلوغی و همهمه سرم داره از جاش کنده میشه...
دلم کمی تنهایی با طعم قهوه تلخ میخواهد، قهوهای که طعمش مثل زهر میمونه ولی انقدر خوب آرامش میبخشه که حتا طعم تلخش هم به صد تا از دانههای شکر میاَرزه... میخواهم بشینم یه گوشه دنج باخودم مثل یک بچهٔ آدم خلوت کنم. دیگه از این همه هیاهو خسته شدم... من خسته ام... شاید خیلی وقت است که دیگر زندگی نمیکنم، خیلی وقت است که دیگر (منِ) وجودم را از دست دادم...
خیلی وقت است که ...حال حوصلهٔ پی نوشت و این حرفا رو ندارم... میدونم مطلب بالایی پراکنده بود... مهم نیست!!
آه خدای من... بین این همه شلوغی و همهمه سرم داره از جاش کنده میشه...
دلم کمی تنهایی با طعم قهوه تلخ میخواهد، قهوهای که طعمش مثل زهر میمونه ولی انقدر خوب آرامش میبخشه که حتا طعم تلخش هم به صد تا از دانههای شکر میاَرزه... میخواهم بشینم یه گوشه دنج باخودم مثل یک بچهٔ آدم خلوت کنم. دیگه از این همه هیاهو خسته شدم... من خسته ام... شاید خیلی وقت است که دیگر زندگی نمیکنم، خیلی وقت است که دیگر (منِ) وجودم را از دست دادم...
خیلی وقت است که ...حال حوصلهٔ پی نوشت و این حرفا رو ندارم... میدونم مطلب بالایی پراکنده بود... مهم نیست!!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|