امروز هیچ اتفاق خاصی‌ نیفتاد... بی‌ هیچ دغدغه‌ای گذشت بی‌ هیچ چیز خوب یا بدی... خیلی‌ وقت‌ها می‌شه که روزام همینطور سپری بشن... نه من حال و حوصلهٔ کاری رو دارم و نه کار‌ها حوصلهٔ منو... مثل آدم‌های پیر ۸۰ ساله شده‌ام که روز‌ها از خواب بیدار میشوند و بعد از خوردن چیز مختصری میروند  مینشینند روی ایوان خانه‌شان و از آن جا به افق روبه رویشان که یک پارک متروک و خراب است خیره میشوند تا عصر... بی‌ هیچ هدفی‌ روز هایشان را میگذرانند!

شاید حال و روز من هم همینطوری سپری میشود.. چه میدانم خودم هم مدت هاست در این بلاتکلیفی قوطه‌وَرم و دست پا میزنم!!!
میگویم نوشته‌هایم تکراری اند... هه ... عجب آدم مزخرفی هستم من!