اینجا،

زیر همین پنجره

کوچه ای هست،

که دیگر در آن نه قاصدک ها خبر چینی میکنند

و نه ستاره ها چشمک می زنند...

کفش دوزک ها بیکار شده اند

آخر پاپتی های این حوالی

پاهایشان مثل دلشان برهنه است

و روزها

گنجشک هایی که از ارتفاع می ترسند

در بلندای صفر

طعم تیرکمان های پسرکانی را می چشند

که خاطرات خوبی از کمربند پدرشان ندارند...

از غریبه‌ای آشنا که فقط اسمش را میدانم «فرهاد»