دست هایم بوی دستکش ظرف شویی میدهند، همیشه از این بو متنفر بوده ام هیچ وقت نمیتوانم تحملشان کنم. امروز روز مادر بود و من کاری نکرده ام، هیچ وقت کاری نکرده ام جز تبریکی خشک و خالی که مادرم به آن دلخوش کرده است... از خودم متنفرم گاهی اوقات... امروز دوستم "غین" آنقدر دستم را گاز گرفت که یک لحظه پیش خودم تصور کردم شاید دندان هایش میخارد یا چمی‌دانم شاید هم بنده خدا "هار" شده باشد... کمی دستِ چپم، بالاتر از مچ، کبود شده است، بیچاره انگار خیلی نیاز داشت تا حرصش را خالی کند... امیدوارم حالا حالش خوب باشد...