پاهایم به طرز احمقانه‌ای دراز شده اند، گوش هایم کوچک و دست هایم پَهن...
این روز ها حتی چشم هایم هم از یک سوزش بی پایان پیروی میکنند انگار میخواهند از جایشان در بیایند و بروند به جایی دور، شاید آنجا که دیگر خودشان را هم نمیبینند و فردا که از خواب بلند شوم به جایِ دو حفره‌ی خالی به روی صورتم میخندم!
آن ها همین امشب خواهند رفت....!