یک تراژدیِ مضحک...!
پاهایم به طرز احمقانهای دراز شده اند، گوش هایم کوچک و دست هایم پَهن...
این روز ها حتی چشم هایم هم از یک سوزش بی پایان پیروی میکنند انگار میخواهند از جایشان در بیایند و بروند به جایی دور، شاید آنجا که دیگر خودشان را هم نمیبینند و فردا که از خواب بلند شوم به جایِ دو حفرهی خالی به روی صورتم میخندم!
آن ها همین امشب خواهند رفت....!
این روز ها حتی چشم هایم هم از یک سوزش بی پایان پیروی میکنند انگار میخواهند از جایشان در بیایند و بروند به جایی دور، شاید آنجا که دیگر خودشان را هم نمیبینند و فردا که از خواب بلند شوم به جایِ دو حفرهی خالی به روی صورتم میخندم!
آن ها همین امشب خواهند رفت....!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|