میم، دیشب را به خاطر بسپار...
دیشب ساعت ۱۲:۱۰ بود که به خانه رسیدیم.
هر دو خسته بودیم و پاهایمان متورم شده بود، از بس که ایستاده بودیم.
یادت میاید "میم"؟ چه شب گرم و کلافه کنندهای بود...
یادت میاید وقتی استاد زد، خفه خون گرفتیم و گوش سپردیم به ساز زدنش؟ و یا موقعی که آن دو پسرِ تازه به دوران رسیده بلند بلند وسط آهنگ او دست میزدند را میخواستیم موهایشان را بِکَنیم؟
شب پر خاطرهای بود میم... ولی زود گذشت، یادم است تو به خاطره آنکه تهویه هوا خراب بود شاکی بودی و خودت را باد میزدی و من در دلم به ساز زدن استاد غبطه میخوردم... هی میم هی میم...
دیشب برای اولین بار به کسی که در زندگیام هیچ نقشی ندارد افتخار کردم، وقتی برای جمعیت خم و راست میشد؛ افتخار کردم، وقتی دسته گل را گرفت؛ افتخار کردم، و همینطور زمانی که برای جمعیت لبخند زد...
نمیدانم میم، شاید دیشب کمی بیش از بینهایت دیوانگیام عود کرده بود...
هر دو خسته بودیم و پاهایمان متورم شده بود، از بس که ایستاده بودیم.
یادت میاید "میم"؟ چه شب گرم و کلافه کنندهای بود...
یادت میاید وقتی استاد زد، خفه خون گرفتیم و گوش سپردیم به ساز زدنش؟ و یا موقعی که آن دو پسرِ تازه به دوران رسیده بلند بلند وسط آهنگ او دست میزدند را میخواستیم موهایشان را بِکَنیم؟
شب پر خاطرهای بود میم... ولی زود گذشت، یادم است تو به خاطره آنکه تهویه هوا خراب بود شاکی بودی و خودت را باد میزدی و من در دلم به ساز زدن استاد غبطه میخوردم... هی میم هی میم...
دیشب برای اولین بار به کسی که در زندگیام هیچ نقشی ندارد افتخار کردم، وقتی برای جمعیت خم و راست میشد؛ افتخار کردم، وقتی دسته گل را گرفت؛ افتخار کردم، و همینطور زمانی که برای جمعیت لبخند زد...
نمیدانم میم، شاید دیشب کمی بیش از بینهایت دیوانگیام عود کرده بود...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|