میم، تو خوب ویرانگیِ احساسم را دَرک میکنی. میم، تو خوب میدانی که من هیچ‌ وقت نخواستم اینطور بشود...
نمیدانم مرا میفهمی یا نه، اصلاً نمیدانم مرا میخوانی یا نه...
میدانی میم؟ آخر تازگی ها عجیب و غریب شده‌ام به خاطرِ این حسِ مبهم و مسخره، به خاطرِ این پوچیه بی پایانی که ذهنم را به بازیچه گرفته...
آخر هم نمیدانم که چرا این قدر بی مزه و مزخرف احساسم را به گند کشیدم...!!
آه...
میم، لطفاً کمی هم به دادِ من بِرِس...