و من حالا نگرانم!
دارم با نونِ یازده ساله سر مسائل روانشناسی بحث میکنم. بچهای که فقط
چون معلمش چیزی راجع به روش درس خواندن به او گفته، دیگر حرف هیچ کسی را
قبول ندارد!
حالا میفهمم که من اصلا زبان بچهها را بلد نیستم. طوری سر این مساله با او فلسفی حرف میزدم که فکر کنم هیچ یک از حرفهایی را که زدم را نفهمید و شاید مدتها طول بکشد تا این حرفهارا هضم کند...
چه دیوانهایام من...
بیچاره فکر کنم الان بیخیال درس خواندن شده باشد!
اما به نظر خودم که حرفهایم مفید واقع شدند!!!!
من هیچ وقت حرف زدن با یک بچه را یاد نگرفتم، همیشه با بچهها مثل آدمهای بالغ و پا به سنّ گذاشته حرف میزنم ...
گذشته از این حرفها، طفلکی نون بدجور تو خودش است!
فکر کنم حرفهایم پریشانش کرده باشد.
و من حالا نگرانم...!
حالا میفهمم که من اصلا زبان بچهها را بلد نیستم. طوری سر این مساله با او فلسفی حرف میزدم که فکر کنم هیچ یک از حرفهایی را که زدم را نفهمید و شاید مدتها طول بکشد تا این حرفهارا هضم کند...
چه دیوانهایام من...
بیچاره فکر کنم الان بیخیال درس خواندن شده باشد!
اما به نظر خودم که حرفهایم مفید واقع شدند!!!!
من هیچ وقت حرف زدن با یک بچه را یاد نگرفتم، همیشه با بچهها مثل آدمهای بالغ و پا به سنّ گذاشته حرف میزنم ...
گذشته از این حرفها، طفلکی نون بدجور تو خودش است!
فکر کنم حرفهایم پریشانش کرده باشد.
و من حالا نگرانم...!
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|