امشب حالِ جوجه‌ام مساعد نیست... همش بهانه میگیرد و خودش را در پاچه‌ی شلوارم پنهان میکند!
امشب جیغ هایِ وحشتناکی میکشد، و من هم بعدِ او اَدایش را در می‌آورم و میبینم که نگاه هایِ معنی داری به من میکند. انگار میگوید: تو دیگه بس کن میبینی که انقدر داغونم، تو چرا اذییتم میکنی؟
دلم به حالش میسوزد، طفلکی خیلی دلتنگم بوده است انگار. آخر یک چند روزی میشد که ندیده بودمش...!
جوجه‌ام امشب خیلی بی قراری میکرد انگار میخواست با نگاهش چیزی را به من بفهماند اما من امشب اصلا در باغ نبودم و همش در کوچه بغلی سیر میکردم...!
نمیدانم شاید یک روزی پذیرش حقیقتی را که میخواهد به من بگوید را داشته باشم!