اشک هایم را "جا" میگذارم!
امشب کاملا فهمیدم بیشتر از آنی که فکرش را میکردم ناتوان و حقیر و پَستم...
امشب به رفتارم که چه احمقانه گریه میکردم فکر میکنم، دلم برای خودم میسوزد!
آه خدایِ آدم ها، حالت خوب است؟؟ میدانی خیلی وقت است که دیگر نمیتوانم بغض کنم و اشک نریزم... آن قبل ترها کمی صبور و خوددار تر از الآن بودم یادت میآید؟؟
نمیدانم امشب صدای خُرد شدن غرورم را شنیدی که مثل استخوانی زیر پا له شد یا نه؟؟
نمیدانم این هارا دیدی یا نه...
چه موجود رقت انگیزی دارد با تو حرف میزند کسی که حالش از خودش هم بهم میخورد و خودش را هر روز بالا میآورد!
جالب است نه؟ خیلی جالب است حتما. آخر الان تو را دیدم که به من خندیدی، آنقدر خندیدی تا اشک از چشمهایت فرو ریخت...
انگشت اشاره ات را گرفته بودی جلوی صورتم و دست دیگرت روی دلت بود و داشتی از خنده به سرفه میافتادی، به این موجود رقت انگیزِ خوددارِ بدبخت میخندیدی که چه ساده و احمق زندگی میکند...
آری خدایِ آدمها بخند شاید کمی به خودم بیایم!
از این چرت و پرتها که بگذریم، صادقانه بگویم:
خیلی وقت است دلم برایت تنگ شده است...!
امشب به رفتارم که چه احمقانه گریه میکردم فکر میکنم، دلم برای خودم میسوزد!
آه خدایِ آدم ها، حالت خوب است؟؟ میدانی خیلی وقت است که دیگر نمیتوانم بغض کنم و اشک نریزم... آن قبل ترها کمی صبور و خوددار تر از الآن بودم یادت میآید؟؟
نمیدانم امشب صدای خُرد شدن غرورم را شنیدی که مثل استخوانی زیر پا له شد یا نه؟؟
نمیدانم این هارا دیدی یا نه...
چه موجود رقت انگیزی دارد با تو حرف میزند کسی که حالش از خودش هم بهم میخورد و خودش را هر روز بالا میآورد!
جالب است نه؟ خیلی جالب است حتما. آخر الان تو را دیدم که به من خندیدی، آنقدر خندیدی تا اشک از چشمهایت فرو ریخت...
انگشت اشاره ات را گرفته بودی جلوی صورتم و دست دیگرت روی دلت بود و داشتی از خنده به سرفه میافتادی، به این موجود رقت انگیزِ خوددارِ بدبخت میخندیدی که چه ساده و احمق زندگی میکند...
آری خدایِ آدمها بخند شاید کمی به خودم بیایم!
از این چرت و پرتها که بگذریم، صادقانه بگویم:
خیلی وقت است دلم برایت تنگ شده است...!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط دیوونه
|